وقتی خدا عکس می‌گیرد

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد. 
بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.
زمانیکه مادر اتومبیل  خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: "چکار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟"
دخترک پاسخ داد: "من سعی می‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!"

باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!

 

Janelle shoot 

/ 29 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارمیا نظری

سلام شیرین جان وب خوبی داری اما قالبت خیلی دلبره عوضش کنی بهتره

خانه دوست

سلام اولین باره به این وبلاگ میام اما خیلی خوب بود داستانتم زیبا بود من لینکت میکنم.منم آپم بهم سر بزن

سارا

[خنده] ایی خدااااا!!!چه باحال بود!!!بچه بودنم عالمیه[ناراحت]

دریا

سلام شیرین خانوم. همه داستانهات قشنگ بود ولی این یکی واقعا یاد اور خاطرات بچگی بود.چون بزرگترها برای گول زدن ما خیلی ازین حرفا میزدن.موفق باشی [قلب]گلم.

سمیرا

سلام شیرین جان. واقعا به شما تبریک میگم خیلی خلاق هستین در ضمن وبلاگتون عالیه.[گل]

سمیرا

سلام شیرین جان. واقعا به شما تبریک میگم خیلی خلاق هستین در ضمن وبلاگتون عالیه.[گل]

پردیس

مرسی من خیلی از سایت شما خوشم میاد تمام داستان ها و مطالبتون رو خوندم بازم بزارین

آتی

[لبخند] خیلی قشنگ بووووووووووووووووووود

نرگس

[چشمک]خیلی قشنگ بود. اگه تونستی به وبم سربزن و نظر بده[تایید]

ravani

vaghean ghashang bood.mamnoun babate dastan haye ghashanget shirin jan