داستانی‌آموزنده

پیرمردی محتضر ، مرد جوانی را به کنارش فرا میخواند و برایش داستانی از پهلوانی میگوید: "آن پهلوان، در دوران جوانی به مردی کمک کرده بود زنده بماند. به او پناه و غذا داده بود و از او مراقبت کرده بود. هنگامی که مرد نجات یافته و سر پناهی یافت، تصمیم گرفت به نجات دهنده‌اش خیانت کند و او را به دشمن سپرد."
مرد جوان پرسید: "چطور فرار کردید؟" پیرمرد گفت: "من فرار نکردم، من مرد خائن بودم. اما وقتی داستان را طوری تعریف می‌کنم که گویی خودم آن پهلوان بوده‌ام، می‌توانم هر کاری را که او برای من انجام داد، درک کنم."

 

/ 7 نظر / 8 بازدید
سحر

هر روز بامداد ..... لحظه ای چند آرنج خود را بر درگاه پنچره آسمان بگذار و دیده بر چهره پروردگار خویش بدوز سپس با تصویری از این دیداركه در دلت نقش بسته است نیرومند و استوار برای روبرو شدن با یک روز دیگر به پیش رو. سلام دوست نازنين طاعات و عبادات مقبول درگاه حق تعالي با آرزوي روز و روزگاري خوش و خرم ....دوست داشتی به من سربزن....التماس دعا[گل]

بهارآذر

چه پیرمرد......بوده!!!! خوبی گلم؟مرسی که میای پیشم! خیلی خوبه آدم دوستای خوب خوب مثل تو داشته باشه. سلام[ماچ]

پلاگر

سلام. اگه دوست داري بدون محدوديت براي خودت گالري عکس شخصي داشته باشي بيا توي www.plogger.ir عضو شو!

خسرو.ا

سلام آقا ما نفهمیدم این داستان معنیش چیه!!! میشه توضیح بدین.

خسرو.ا

سلام آقا ما نفهمیدم این داستان معنیش چیه!!! میشه توضیح بدین.

خسرو.ا

سلام.سوالم رو بی جواب می ذاری!؟!

خسرو.ا

سلام. کم کم دارم به وجود مغزم شک می کنم شایدم این داستان خیلی سنگینه!ولی تا الان صد بار خوندمش بازم هیچی نفهمیدم!! از توضیحتون ممنون.