چرا اینقدر اصرار!!!؟؟؟

پسر روستایی واگن پر از ذرت خود را در جاده سرنگون کرد. کشاورزی که در آن نزدیکی زندگی می کرد ، آمده بود تا ببیند چه اتفاقی افتاده. او با صدای بلند گفت : آهای پسر ، ناراحتی هایت را فراموش کن و به خانه ما بیا و شام را با ما صرف کن. بعد من کمک می کنم که واگن را راست کنی.
پسر جواب داد: شما خیلی لطف دارید ، ولی فکر نمی کنم بابام بخواهد من این کار را بکنم.

کشاورز با اصرار گفت : آه بیا برویم پسرم.

بالاخره پسر موافقت کرد و گفت: بسیار خوب ، باشد ، ولی بابام دوست ندارد. 

بعد از شام صمیمانه ، پسر از میزبانش تشکر کرد و گفت : حالا حالم خیلی بهتر شده ، اما می دانم بابام واقعا عصبانی خواهد شد. 

همسایه گفت : من فکر نمی کنم ، راستی بابات کجاست؟

"او زیر واگن است."

 

 

 


/ 13 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يسنا

سلام شيرين قشنگم....چه خوب كه هنوز مينويسي... من برگشتم

محمدرضا

سلام این پسره دیگه خیلی عطیقه بود.من جای باباش بودم با همون واگنه از روش رد میشدم[گل]

خسرو.ا

سلام خوبی؟ مثل همیشه شیرین بود.

رزیتا

امان از دست این پسرای سر به هوا

مصی

سلام داستاناتون واقعا جالبا .موفق باشید

شادان

بله دیگه چقدر احمق [تماس][خنده][رویا][کلافه]

تینا

خیلی باحال بود ولی خودمونیما این پسرا کلا همینجورن[خنده]

dibi 14 s.b.r

با حرف تینا کاملا موافقم avarin avarin

[خمیازه]