کمربند

کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .
وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .
- به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه

/ 42 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید

سلام. داستان خیلی باحالی بود.به منم سربزنی ممنون می شم.راستس دوست داری تبادل لینک کنیم؟[نیشخند]

azin

سلام.قشنگ بود وبلاگت عالییییییییی بود عزیزم [گل]

علیرضا

خیلی توپ بود واقعا عالی بود حرف نداشت .[لبخند]

.

عالی بود[لبخند]

بسیار جالب و متفاوت و با معنی بود متشکرم به نوشتن ادامه بده استعدادش را داری.

کیانا

این داستانا رو خودت مینویسی؟[متفکر]

م

خيلي خوب بودا ولي يه چيز ميگم بين خودمون بمونه طاقچه رو اينجوري مينويسن[شوخی] داستانات عالي بودن بيشتر بنويس[تایید]

تینا

دلم سووووووووووووووووووووووووووووووووووووخت.بمیرم براش[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

رامتین

عالی بود عزیزم

سیروس

مطالب جالبی دارین خیلی باخاله . خوشحال می شم وبلاگ مرا در قسمت پیوندهاتون قرار دهیدfarazmannet.blogfa.cim