راه بهشت

 

مرد پلیدی، در آستانه‌ی مرگ، کنار دروازه‌ی دوزخ به فرشته‌ای بر می‌خورد. فرشته به او می‌گوید: "فقط کافی است در زندگی‌ات یک کار خوب انجام داده‌باشی، و همان یاری‌ات می‌کند. خوب فکر کن". مرد به یاد می‌آورد که یکبار، هنگامی که در جنگلی راه می‌رفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند. فرشته لبخند می‌زند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می‌آید، تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند. گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده می‌کنند و شروع می‌کنند به بالا رفتن از آن. اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمی‌گردد و آنها را هل می‌دهد. در همین لحظه، تار پاره می‌شود و مرد بار دیگر به دوزخ بازمی‌گردد. صدای فرشته را می‌شنود که: "افسوس. خودخواهی‌ات تنها کار نیکی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد.

(( منبع: کتاب مکتوب. ترجمه‌ی آرش حجازی))

 

 

/ 5 نظر / 16 بازدید
نیلوفر

سلام وبلاگ قشنگی دارید با داستان های زیبا . شاد باشید

نغمه

مامانییییییییییییییی چقدر قشنگه؟؟ کی یادت داد اینجوریش کنیییییییی؟؟؟؟؟؟؟به فراز بگو منم میخوااااااااااااااااااااااام دوشت دالم مامانی جوجه خودمی .مراقب خودت باش جوجه من[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][گل][گل]

نغمه

مامانی این آدرس وبم هستش www.navatak.blogfa.com

شيرين

مرسي مامان جونم ابتكار خودمه!!!!!!!!، ممنون از اينكه آدرستو دادي.[قلب][ماچ]

نغمه

مامانی لینکم کن منم میخوام این کارو بکنم[ماچ][ماچ][ماچ]