داستان چهار شمع

چهار شمع به آهستگی می‌سوختند، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می‌رسید.

شمع اول گفت: "من صلح و آرامش هستم، هیچ کسی نمی‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی می‌میرم......."

سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.

شمع دوم گفت: "من ایمان و اعتقاد هستم، ولی برای بیشتر آدمها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد که دیگر روشن بمانم........."

سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتی گفت: "من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده‌اند و اهمیت مرا درک نمی‌کنند، آنها حتی فراموش کرده‌اند که به نزدیکترین کسان خود عشق بورزند .............."

طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.

ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید، گفت: "چرا شما خاموش شده‌اید، همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه روشن بمانید .........". سپس شروع به گریستن کرد...........

پــــــــس...

شمع چهارم گفت: "نگران نباش تا زمانیکه من وجود دارم ما می‌توانیم بقیه شمع‌ها را دوباره روشن کنیم، مـن امـــید هستم.

با چشمانی که از اشک و شوق می‌درخشید، کودک شمع امید را برداشت و بقیه شمع‌ها را روشن کرد.

 

نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود.

 

/ 27 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خورشید

_______★★★★★_______★★★★_____ _____★★★★★★★____★★★★★★__ ___★★★★★★★★_★★★★★★★★★___ __★★★★★★★★★★★★★★★★★★★___ __★★★★★★★★★★★★★★★★★★★____ __★★★★★★★★★★★★★★★★★★★____ __★★★★★★★★ ★★★★★★★★★★__ ___★★★★★★★★★★★★★★★★★★___ ____★★★★★★★★★★★★★★★★___ ______★★★★★★★★★★★★★★___ ________★★★★★★★★★★★★___ __________★★★★★★★★★_____ ___________★★★★★★★ ______ ___________★★★★★★ _______ ____________★★★★_______ ____________★★★_______ ___________★★________ __________★_________ _________★__________ ________★__________ ________★__________ ________★_________ _________★__________ ___________★__________ _____________★_________ _______________★_________ اپم منتظر حضو گرمتون هستم[گل]

سید مهدی طباطبایی فر

سلام من از داستان های کوتاه شما خوشم می آید . خودم هم می خواهم بنویسم . بی زحمت نظر بدهید . نوشته های شما من را تشویق کرد که یک وبلاگ راه بندازم . لینک شما را در وبلاگم گذاشتم اگر ممکن است تبادل لینک کنیم

اردلان

متن زیبا و فوق العاده پر معنی بود به من که خیلی چسبید مرسی به وب منم سر بزن منتظرت هستم[چشمک]

سارا

سلام. این یک کارت دعوته. شما و هر کسی که این کامنت رو می خونه به صورت افتخاری به جشن 23 مهر (روز جهانی عصای سفید و نابینایان) دعوت شدید. با حضور گرم و صمیمیتان باعث خوشحالی ما نابینایان میشین. بی صبرانه منتظر حضورتان در این جشن کوچک هستم. اگر لایق می دونید حتماً تشریف بیارید[گل][گل][گل]

مهناز

سلام شیرین جان مثل همیشه عالی بود همچنان خواننده همه ی داستانهات هستم بهترینشون همون داستان آواز جغده موفق باشی و سربلند[گل]

سلام شیرین جان من مثل تو خیلی داستانهای کوتاه دوست دارم در اینترنت دنبال اون می گشتم وبلاک شما باز شد خیلی داستاتون جالب است موفق باشید[گل]

هما

بد نبود.اما بت تبریک میگم

با گفتن اين حرف نور اميدي تو قلبم روشن شد

رویا

دمت گرم .داستانات باحال بودن.فقط بهتره چیزای دیگه هم تو وبت بزاری...مررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررسی

Melika

کاس شمع امید تو دل همه روشن بمونه...چون خیلی ها بخاطر نداشتن امید به آخر خط رسیدن....