دیوانه‌ام، احمق که نیستم!

 

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد. 
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آن ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چه کار کند.
تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود. 
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: 
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی. 
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند. 
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست. 
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: 

خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. 
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟ 
دیوانه لبخندی زد و گفت: 

من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!

 

/ 2 نظر / 14 بازدید
sun

وبلاگ خوبی دارید موفق باشید و مطلب هم زیباست خوشحال می شم که به وبلاک من یک سر بزنید من وبلاگ حقوقی اما شعر هم می گم . منتظرتون هستم . که مایل بودید تبادل لینک کنیم خوشحال می شم http://sun1360.persianblog.ir/

خسرو.ا

من دل به کسی جز تو به آسان ندهم چیزی که گران خریدم ارزان ندهم صد جان بدهم در آرزوی دل خویش وان دل که تو را خواست به صد جان ندهم دیوانه هستم ولی احمق نیستم که این دوست عزیز رو از دست بدم،هستم!؟!