دو جعبه

در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است. او به من گفت: غمهایت را در جعبه سیاه و شادی هایت را در جعبه طلایی جمع کن. من نیز چنین کردم و غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادی هایم را در جعبه طلایی! با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد اما از وزن جعبه سیاه کاسته می شد! در جعبه سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است!!! جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهای من کجا هستند؟! خداوند لبخندی زد و گفت: غمهای تو اینجا هستند، نزد من!

 از او پرسیدم: خدایا،‌ چرا این جعبه طلایی و این جعبه ی سیاه سوراخ را به من دادی؟ و خدا فرمود: بنده‌ی عزیزم، جعبه ی طلایی مال آنست که قدر شادیهایت را بدانی و جعبه سیاه، تا غمهایت را رها کنی!

 

 

 

 زندگی شیرین

/ 8 نظر / 5 بازدید
سارا

سلام. چه مطلب قشنگی. با اجازه من شما رو لینک می کنم.

سلام راستش من خیلی وقته به این وب سر میزنمو داستاناشو میخونمو لذت میبرم اول خواستم تشکر کنم واسه این داستانهای کواتهی که میذارین دوم اینکه خواستم بگم اشکال نداره من این داستانارو با نوشتن اسم وبلاگتون ازش استفاده کنم؟ اگه اجازه بدین ممنون میشم!

شیرین

سلام همنام واقعا زیبا بود چون من خودمالان تو شرایط بد هستم یه جورایی با خدا قهرم به خوندن یه همچین چیزی احتیاج داشتم[گل]

ܓܨ♥ فرزانه ♥ܓܨ

سلام شیرین جان چه زیبا !!! خدا همواره بیاد ماست این ما بندگانیم که او را در خاطر همواره نداریم.........

شیرین

سلام دخمل خوگشل هر وقت اپ کردی بخبر[ماچ]

فراموج

بدبختی ما اینه که بعضی وقتها جعبه هارو اشتباه میگیریم... [گل]

کلاغ

با پست جديد بنام شبی سرد بروز شدم آره می دونم ((چه گیری دادم به شب)) چه کنيم ما اينيم ديگه نقد کن نظر بده خیلی منتظرتم

آدم وحوا

به خدا حرف نداری ... واقعا زیبا بود ......