فقر

 

روزی یک مرد ثروتمند، پسر کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند، چقدر فقیر هستند. آنها یک روز کامل را در خانه‌ی محقر یک روستایی به سر بردند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: "نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟" پسر پاسخ داد: "عالی بود پدر!" پدر پرسید: "آیا به زندگی آنها توجه کردی؟" پسر پاسخ داد: "فکر می‌کنم!" پدر دوباره پرسید: "چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟" پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: "فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا! ما در حیاطمان فانوس‌های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند! حیاط ما به دیوارهایش محدود می‌شود، اما باغ آنها بی‌انتهاست!"

در پایان حرف‌های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد: "متشکرم پدر که به من نشان دادی که ما واقعاً چقدر فقیر هستیم!"

 

 

/ 4 نظر / 14 بازدید
زندگی من

امروز فکرم به چیزی مشغول بود که با خوندن این داستان آروم شدم... ممنون!

hotblueX

انتخابهای قشنگی داری . این آخری که خیلی حرف داشت . همینطور اون تله موش و جک . داستان جک رو به شکل جک هم داریم خودمون . که ترکه پارچه می خره و می بره خیاطی به یارو می گه این رو یه کت شلوار بدوز هفته ی دیگه مجلسمه باز نیام بگی سرم شلوغ بود وقت نداشتم برق نبود چرخم خراب شد بده اصلا نمی خوام بدوزی پدسگ

zendegiyeshirin

داستانهي جالبي را جمع‌اوري كرده‌اي منتظر داستانهاي جالبت هستم

علی

سلام به من هم حتما سر بزن خیلی خوشحال میشم البته فکر نمی کنم وبلاگ من زیاد دووم بیاره چون ما نباید حقایق رو بفهمیم و باید همه نادان باقی بمانیم تا دولت مردان ایرانی بتونن به اهداف خودشون برسند منظورم همون تاراج کردن مردمه راستی وبلاگ زیبایی داری اگر ممکنه من رو لینک کنید چون اگر فیلتر نشم می خوام وبلاگم رو خیلی خیلی گسترش بدم با تشکر