چه کشکی، چه پشمی؟

 

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. 
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، 
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. 
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. 
در حال مستاصل شد... 
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: 
ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم. 
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.. 
گفت: 
ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. 
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم.... 
قدری پایین تر آمد. 
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: 
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟ 
آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم. 
وقتی کمی پایین تر آمد گفت: 
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. 
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: 
مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ 
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم 
غلط زیادی که جریمه ندارد.

کتاب کوچه 
احمد شاملو

 

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
یسنا

اوووووووووووول شدم هوووووووووووررررررررررررررررااااااااااااااااااااا

یسنا

اوووووووووووول شدم هوووووووووووررررررررررررررررااااااااااااااااااااا

شیرین

سلام شیرین جون خوبی؟ خیلی جالب بود حکایت ما ادما هم همینه به قول معروف وقتی خرمون از رو پل رد میشه همه چی یادمون میره(البته ما جزئی از اون دسته نیستیم) اپم بیا همیشه سبز باشی[گل]

مهتاب

سلام شيرين جونم اين مطلبت هم خيلي عالي بود ايول راستي مي دونستي من شهر شما رو خيلي دوست دارم چون افرادي كه خيلي برام عزيزن اونجان من آپ کردم مشتاق نیم نگاهی هر چند گذرا[ماچ][قلب]

صبا

مرسی. چه کار خوبی میکنید که این داستان های عامیانه رو میذارید.