داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ سیاست پسرانه

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود " پدر " !!

با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:

پدر عزیزم؛

بااندوه و افسوس فراوان برایت می‌نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم. چون می خواستم جلوی رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با ماریا پیدا کردم. او واقعاً معرکه است. اما می‌دونستم که تو اون را نخواهی پذیرفت، به خاطرتیزبینی‌هاشی، خالکوبی هایش، موتورسواری‌هایش و اینکه سنش از من خیلی بیشتره. این فقط یه احساسات نیست..... ماریا به من گفت که ما می‌توانیم شاد و خوشبخت باشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای زمستون. ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. ماریا چشمان من را به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی‌زنه. ما اون رو برای خودمون می‌کاریم و برای تجارت با کمک انسان‌های دیگه‌ای که توی مزرعه هستند، برای مبادله با کوکائین یا اکستازی که احتیاج داریم، فقط به اندازه مصرف خودمون. درضمن دعا می‌کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و ماریا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه و می‌دونم چطور از خودم مواظبت کنم. یک روز مطمئنم که برای دیدارتون برمی‌گردیم، اونوقت تو می‌تونی نوه‌های زیادت رو ببینی.   

باعشق

پسرت جیم

 

پاورقی: پدر هیچکدوم از جریانات بالا واقعی نیست. من بالا هستم، خونه ی دوستم تامی. فقط می‌خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم نسبت به کارنامه‌ی من که روی میزمه هست. دوستت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن!

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت