داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ مادربزرگ

دوستان عزیزم؛ این یک داستانی است که خودم گفتم. زیاد خوب نیست اما تجربه‌ی اولیه‌ی منه! این داستان درباره‌ی مامان بزرگمه که 2-3 سال پیش از دنیا رفت. از اونجاییکه در طبقه‌ی پایین خونه‌ی ما زندگی می‌کرد، بهش خیلی وابسته بودم. برای همین بعد از رفتنش این داستان را ساختم (پیشاپیش عذرخواهی می‌کنم اگر مورد پسندتان نبود):

 

 دوان دوان از پله‌ها پایین اومدم، سریع در را باز کردم و به اطاقش رفتم. کنار صندلی همیشگی‌اش نشستم. اشاره‌ای به درخت سرو باغچه‌مون کرد و گفت: "میبینی ننه، اون یادگار بابابزرگته. نصرت خیلی این درخت رو دوست داشت خدا بیامرزدش." با بغض سنگینی نگاهی به صندلی خالی مامان‌بزرگ کردم. چقدر خاک گرفته بود! سرومون کمی خم شده‌بود. آخه دلش رو باید به چه چیزی خوش می‌کرد؟ پیرزن همدمش حالا دیگه رفته بود.

به هال آمدم. مامان بزرگ صدام کرد و گفت: "ننه اون کنترل رو بیار و صدای تلویزیون رو زیاد کن. من گوشام سنگینه." عاشق برنامه‌ی به خانه برمی‌گردیم بود. اسامی همه‌ی مجریاش رو کم و بیش یاد گرفته بود. "ننه بابات کی میاد؟" گفتم: "6". بعد از چند دقیقه دوباره پرسید: "ننه جون بابات کی از مغازه بر می‌گرده؟" دوباره گفتم: "6، مثل همیشه". بهم گفت: "یه وقت بهم نخندی ننه، خدارو خوش نمیاد. پیر که بشی حافظه‌ات ضعیف می‌شه." برگشتم تا بهش بگم چرا بخندم من که عادت دارم، اما.... مبلش خالی بود. اون مبل قهوه‌ای رنگش که همیشه روی آن می‌نشست. چقدر وقته که خالیه. تشک‌هایش هم سر جایشان نیست. عمه برای یادگاری برده بود؟

به آشپزخانه آمدم. گفت: "بسم‌الله". گفتم: "نوش جان". خندید و گفت:" حق داری غذای پیرها رو می‌خواهی چکار!؟". خندیدم. خنده‌ام خیلی تلخ بود. اشکایم روی میز خالی مامان بزرگ می‌چکید... 

دوستت دارم مامان بزرگ

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت