داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ و باز هم قضاوت زود هنگام!

خانم جوانی در سالن منتظر نوبت پروازش بود .
از آنجایی که باید ساعات بسیاری را در انتظار می‌ماند، کتابی خرید. البته بسته‌ای بیسکویت هم با خود آورده بود. او روی صندلی دسته داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست، تا در آرامش استراحت و مطالعه کند.

در کنار او مردی نشست و مجله‌اش را باز کرد و مشغول خواندن شد. بعد از مدتی، زن بسته‌ی بیسکویت را باز کرد و اولین بیسکویت را برداشت و مشغول خوردن شد. مرد هم بیسکوییت دیگری برداشت و مشغول خوردن شد.

در این هنگام احساس خشمی به آن خانم دست داد، اما هیچ چیز نگفت. فقط با خود فکر کرد: "عجب رویی داره! اگر امروز از دنده چپم بلند شده بودم، چنان نشانش می‌دادم که دیگه همچین جرأتی به خودش نده!"

هر بار که او بیسکویتی برمی‌داشت، مرد نیز با بیسکویتی دیگر از خود پذیرایی می‌کرد. این عمل او را عصبانی‌تر می‌کرد، اما نمی خواست از خود واکنشی نشان دهد. وقتی که یک بیسکویت باقی مانده بود، با خود فکر کرد: "حالا این مردک چه خواهد کرد ؟" سپس، با کمال خشم و تعجب دید که مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نیمه آن را به او داد.

"بله؟! دیگه خیلی رویش را زیاد کرده بود." تحمل او هم به سر آمده بود. بنابراین، کیف و کتابش را برداشت و به سمت دیگر سالن رفت.

وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، در نهایت تعجب دید که بسته بیسکویتش، دست نخورده آنجاست. تازه یادش آمد که اصلا بسته بیسکویت را از کیفش در نیاورده بود. خیلی از خودش خجالت کشید!! متوجه شد که کار زشت در واقع از جانب او سر زده بود. مرد بسته بیسکویتش را بدون اینکه خشمگین، عصبانی یا دیوانه شود با او تقسیم کرده بود، ...

و اکنون دیگر زمانی باقی نبود که او در مورد رفتار خود توضیحی دهد ... یا عذر خواهی کند!

چـــــــــهار چیـــز  هـــرگــز قـــابل جـبـــران نیـسـت:
حـرفــی کـــــه از دهــان خـــارج شـــده باشـد.
فـرصتی کــــه از دست رفــته بـــاشــد.
زمــانی که سـپـری شــده بــاشد!
سنگی کـه پرتاب شده باشد.

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت