داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ امیدواری

در یکی از اتاقهای بیمارستانی دو مرد که هر دو حال وخیمی داشتند بستری بودند. یکی از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت یک ساعت به منظور تخلیه ششهایش از مایعات روی تختخواب کنار تنها پنجره اتاق بنشیند.
اما مرد دیگر اجازه تکان خوردن نداشت و باید تمام اوقات به حالت دراز کش در حالیکه پشتش به مرد کنار پنجره بود، روی تخت قرار گرفته باشد. او حتی نمی‌توانست تکان کوچکی بخورد. 
دو مرد برای ساعاتی طولانی با هم حرف می زدند، از همسرانشان، خانه وخانواده‌شان،شغل و دوران خدمت سربازی و تعطیلاتشان، خاطراتی برای هم نقل می کردند.
هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت یک ساعت بنشیند، برای مرد دیگر تمام مناظر بیرون را تشریح می کرد و آن مرد هر روز به امید آن یک ساعت که می‌توانست دنیای بیرون و رنگهایش را در فکر خود تجسم کند به سر می برد.
مرد کنار پنجره بیرون را اینگونه توصیف می‌کرد: "پنجره مشرف به یک پارک سرسبز است با دریاچه‌ای طبیعی که چند قو و اردک در آن شنا می کنند و بچه‌ها نیز قایق‌های اسباب‌بازی خود را در آب شناور کرده و بازی میکنند. چند زوج جوان دست در دست هم از میان گل‌های زیبا و رنگارنگ عبور می کنند. منظره زیبای شهر زیر آسمان آبی در دور دست به چشم می خورد و......."
در تمام مدتی که مرد کنار پنجره این مناظر را توصیف می کرد، مرد دیگر  چشمانش را می‌بست و در ذهن خود آن طبیعت زیبا را تجسم می کرد. در یک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازانی که از پایین پنجره عبور می‌کردند را برای مرد دیگر شرح داد و مرد دیگر با باز سازی آن صحنه‌ها در ذهن خود، انگار واقعاً آن اتفاقات و مناظر را می‌دید.
روزها وهفته ها گذشت...
یک روز صبح زمانی که پرستار وسایل استحمام را برای آنها به اتاق آورده بود، متأسفانه با بدن بی جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود. سراسیمه به مسئولان بیمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را به بیرون ببرند.
پس از مدتی همه چیز به حال عادی بازگشت مردی که روی تخت دیگر بستری بود از پرستار خواهش کرد که جای او را تغییر داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود، پرستار که از این تحول در بیمارش خوشحال بود این کار را انجام داد و از راحتی و آسایش بیمار اطمینان حاصل کرد. مرد به آرامی و تحمل درد و رنج بسیار خودش را کم کم از تخت بالا کشید تا بتواند از پنجره به بیرون و دنیای واقعی نگاه کند به آرامی چشمانش را باز کرد ولی روبروی پنجره تنها یک دیوار سیمانی بود!
مرد بیمار تعجب‌زده از پرستار پرسید: "چه بر سر مناظر فوق العاده‌ای که مرد کنار پنجره برای او توصیف می‌کرد آمده است؟"
پرستار با تعجب پاسخ داد: "اوچگونه منظره ای را برای تو وصف کرده است در حالیکه خودش نابینا بود؟ او حتی این دیوار سیمانی را نیز نمی توانسته که ببیند."

شاید او تنها می خواسته است که آن مرد را به زندگی امیدوار کند...

گاهی امید درد‌هایی را بهبود می‌بخشد.

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت