داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ چراغ جادو (طنز)

 

یک روز مسؤول فروش، منشی دفترو مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می‌زدند. ناگهان یک چراغ جادو روی زمین پیدا می کنند و روی آن را مالش میدهند و غول چراغ ظاهر می‌شود.

غول می‌گوید: "من برای هر کدام از شما یک آرزو برآورده می کنم"…

منشی می‌پرد جلو و می‌گوید: "اول من، اول من!… من می‌خواهم که تو یباهاماس باشم ،سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم…" پوووف! منشی ناپدید میشود

بعد مسؤول فروش می‌پرد جلو و میگوید: "حالا من، حالا من!… من می‌خواهم توی هاوایی کنار ساحل لم بدهم، یه ماساژور شخصی هم داشته باشم و تمام عمرم حال کنم…" پوووف! مسؤول فروش هم ناپدید میشود

بعد از آن، غول به مدیر میگوید: "حالا نوبت توئه…". مدیر میگوید: "من می‌خواهم که هر دوی آنها بعد از ناهار در شرکت باشند!"

نتیجه اخلاقی اینکه همیشه اجازه بدهید اول رئیستان صحبت کند!   چشمک

 

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت