داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ به من بگو

مدت زیادی از تولد برادر ساکی کوچولو نگذشته بود. ساکی مدام اصرار می‌کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند. پدر و مادر می ترسیدند که ساکی هم مثل بیشتر بچه‌های چهار-پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند. این بود که جوابشان همیشه "نه" بود. اما در رفتار ساکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می‌شد. بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .

ساکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. اما لای در باز مانده‌بود و پدر و مادر کنجکاوش می‌توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند. آنها ساکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت: "نی‌نی کوچولو، به من بگو خدا چه جوریه؟ من داره یادم میره "!

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت