داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ داستانی‌آموزنده

پیرمردی محتضر ، مرد جوانی را به کنارش فرا میخواند و برایش داستانی از پهلوانی میگوید: "آن پهلوان، در دوران جوانی به مردی کمک کرده بود زنده بماند. به او پناه و غذا داده بود و از او مراقبت کرده بود. هنگامی که مرد نجات یافته و سر پناهی یافت، تصمیم گرفت به نجات دهنده‌اش خیانت کند و او را به دشمن سپرد."
مرد جوان پرسید: "چطور فرار کردید؟" پیرمرد گفت: "من فرار نکردم، من مرد خائن بودم. اما وقتی داستان را طوری تعریف می‌کنم که گویی خودم آن پهلوان بوده‌ام، می‌توانم هر کاری را که او برای من انجام داد، درک کنم."

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت