داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ اثرات بدی

پسر بچه شروری اطرافیان خود را با سخنان زشتش ناراحت میکرد .
روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به او داد و گفت: "هر بار کسی را با حرفت ناراحت کردی یکی از این میخ‌ها را به دیوار انبار بکوب."
روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید.
پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد کم کند.
پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخ‌های کوبیده شده به دیوار کمتر شد.
یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرف هایش معذرت خواهی کند یکی از میخ‌ها را از دیوار بیرون بیاورد.
روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: "بابا امروز تمام میخ ها را از دیوار بیرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخ‌های دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست . وقتی تو عصبانی می‌شوی و با حرف‌هایت دیگران را می‌رنجانی، چنین اثری بر قلب شان می گذاری. تو می‌توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هزاران بار عذرخواهی هم نمی‌تواند زخم ایجاد شده را خوب کند . 

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت