داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ عشق ابدی

مرد وزن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند . آن ها عاشقانه یک دیگر را دوست داشتند .
زن جوان:  "یواش تر برو عزیزم . من می ترسم."
مرد جوان: «نه. این جوری خیلی بهتره."
زن جوان: «خواهش می کنم . من خیلی می ترسم."
مرد جوان: «خوب ولی باید بهم بگی که دوستدارم."
زن جوان: «دوست دارم . حالا می شهیواش تر برونی."
مرد جوان: «منو محکم تربگیر."
زن جوان: «خوب . حالا می شه یواش تربری."
مرد جوان: «باشه ولی به شرطی که کلاهایمنی منو برداری و روی سر خودت بذاری ؛ آخه نمی تونم راحت برونم . اذیتم می کنه."
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. "برخورد موتور سیکلت باساختمان حادثه آفرید . در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ؛یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت."
مرد جوان از خالی شدنترمز آگاهی یافته بود. بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه ایمنی خودرا بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین باردوستت دارمرا از زبان اوبشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت