داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ گفتگو با خدا 1

در روهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.

خدا پرسید: "پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟"

من در پاسخ گفتم : "اگر وقت دارید؟"

خدا خندید و گفت : "وقت من بی نهایت است."

پرسیدم: "چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد؟"

خدا پاسخ داد: "کودکیشان........!"

"اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها ارزو می کنند باز کودک شوند."

"اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست اورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته خودشان را باز جویند."

"اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند."

بنابراین:

"نه در حال زندگی می کنند نه در آینده!"

"اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و گونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیستند."

دستهای خدا دستانم را گرفت، مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم: "به عنوان پدر، می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟"

گفت: "بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد."

"همه کاری که می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند."

"بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند."

"بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم‌های عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم، اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم."

 

"بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه، کسی است که به کمترین ها نیاز دارد."

"بیاموزند که دو نفر میتوانند به یک نقطه نگاه کنند و آن رامتفاوت ببینند."

من با خضوع گفتم: "از شما به خاطراین گفتگو سپاسگزارم.

آیا چیز دیگری هست که دوست داری به فرزندانتان بگوئید؟"

خداوند لبخند زد و گفت: "فقط اینکه بدانند من اینجا هستم ، همیشه"

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت