داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ این زیباست، سعی کن گریه نکنی!

 

وقتی جراح از اطاق عمل بیرون آمد، زن از جا پرید. او گفت: "پسر کوچولوی من چطور است؟آیا خوب می‌شود؟ چه موقع می‌توانم او را ببینم؟" جراح گفت:"متأسفم، هرکاری از دستمان بر می‌آمد برایش انجام دادیم، ولی او خوب نمی‌شود".

سالی گفت:" آخر چرا بچه‌های کوچک سرطان می‌گیرند؟ آیا خدا از آنها مراقبت نمی‌کند؟ خدایا! وقتی پسر من تو را می‌خواست، کجا بودی؟"

جراح پرید:"آیا دوست دارید که زمانی را با پسرتان بگذرانید؟"

در همین وقت یکی از پرستاران که در مدت عمل بیرون از اطاق عمل بود و به دانشگاه رفته بود ،بازگشت. سالی از او خواست تا وقتی که از پسرش خداحافظی می‌کند، با او بماند. او انگشتانش را عاشقانه در موهای فر و قرمز پسرش فرو برد و آنها را نوازش کرد. پرستار پرسید:"آیا مایلید تا مقداری از موهای پسرتان را برای یادگاری نگه دارید؟" سالی موافقت خود را با سر نشان داد. پرستار دسته‌ای کوچک از موهای پسر را چید و در پلاستیکی قرار داد و آن را به سالی داد.

مادر گفت:"این ایده‌ی جیمی بود که اعضایش را برای آزمایشات و تحقیقات به دانشگاه اهداء کند. او می‌گفت که این کار به دیگران کمک می‌کند. من ابتدا به او گفتم که نه، اما جیمی می‌گفت: مامان، من می‌خواهم بعد از مردنم هم مفید باشم. شاید اینجوری پسر بچه‌ای بتواند روزهای بیشتری را با مادرش باشد." او ادامه داد:"جیمی قلبی از طلا داشت. همیشه به دیگران فکر می‌کرد. همیشه می‌خواست که تا می‌تواند به دیگران کمک بکند."

سالی برای آخرین بار از بیمارستان بیرون رفت. برای آخرین بار بعد از بیش از 6 ماه در آنجا بودن. او کیسه را در کنار خودش، روی صندلی جیمی در ماشین قرار داد. او مسیر بیمارستان تا خانه را به سختی طی کرد. این کار زمانی برایش سخت‌تر شد که به خانه‌ی خالی رسید. او کیسه‌ی مخصوص جیمی و دیگر متعلقات جیمی را برداشت و به خانه داخل شد.

سپس شروع به مرتب کردن کلکسیون ماشین‌های جیمی و دیگر وسایل شخصی‌اش کرد. وسایلی که جیمی آنها را با عشق در اطاق خود نگه می‌داشت.

او روی زمین کنار تخت جیمی افتاد و بالشت جیمی را بغل کرد و شروع به گریستن کرد. آنقدر گریست تا خوابش برد. نیمه‌های شب بود که سالی از خواب بیدار شد. در کنار او روی تخت یک نامه افتاده بود.

در نامه نوشته شده بود:

مامان عزیز

من می‌دانم که تو من را از دست خواهی داد. ولی فکر نکن که من تو را فراموش می‌کنم، یا عشقی را که نسبت به تو دارم را ترک می‌کنم. این اتفاق فقط باعث می‌شود که دیگر نتوانم در کنارت باشم و به تو بگویم "دوستت دارم".

مامان، من همیشه دوستت خواهم داشت، حتی بیشتر از هر روز. یک روز ما دوباره همدیگر را خواهیم دید. تا آنوقت، اگر بخواهی می‌توانی یک پسر کوچولو بیاوری، آنوقت تو تنها نخواهی بود و اینجوری برای من هم بهتر است. او می‌تواند اطاق من و چیزهای قدیمی من را داشته باشد و با آنها بازی کند.

ولی، اگر تصمیم گرفتی که یک دختر بیاوری، احتمالاً از چیزهای اطاق ما پسرها خوشش نمی‌آید. تو باید برای او عروسک و چیزهای دیگری را که می‌دانی یک دختر دوست دارد، بخری.

ناراحت نباش و به من فکر نکن. اینجا واقعاً جای تمیزی است. همین که من به آنجا رفتم مامان بزرگ و بابابزرگ من را می‌بینند و همه چیز و همه جا را به من نشان می‌دهند. ولی مدت زیادی طول می‌کشد تا من همه چیز را ببینم!

فرشته‌ها خیلی آرام و خونسردند. من دوست دارم که پرواز آنها را تماشا کنم. می‌دانی چیست؟ عیسی شبیه هیچکدام از عکس‌هایش نیست. تا الآن، وقتی من او را می‌دیدم، می‌دانستم که او، او (عیسی) است. عیسی خودش من را برد تا خدا را ببینم. می‌توانی حدس بزنی چی شد مامان؟ من روی زانوهای خدا نشستم و با او حرف زدم، مثل اینکه شخص مهمی باشم.

همان موقع به او گفتم که می‌خواهم برایت نامه بنویسم تا با تو خداحافظی کنم و همه چیز را بگویم. ولی می‌دانم که اجازه ندارم. می‌دانی چه شد مامان؟ خدا مقداری ورق با قلم خودش را به من داد تا برایت این نامه را بنویسم.

من فکر می‌کنم نام فرشته‌ای که این نامه رو برای تو می‌اندازد، جبرئیل است. خدا به من گفت تا جواب یکی از سؤال‌های تو را بدهم، تو پرسیده بودی که :او کجا بود وقتی که من به او احتیاج داشتم. خدا گفت که او در همان جا در کنار من ایستاده بود، درحالیکه پسرش، عیسی، آنطرف من بود.

او همیشه آنجاست، هم زمان با اینکه پیش همه‌ی بچه‌هایش نیز هست. اوه، مامان، هیچکس نمی‌تواند ببیند که من برایت چه نوشته ام. برای بقیه، ورقه‌ی من جز کاغذ سفیدی بیش نیست. این سرد کننده نیست؟

من باید الآن خودکار خدا را بهش پس بدهم. خدا می‌خواهد اسامی افراد جدید را در کتاب زندگی بنویسد.

امشب من پشت میز برای شام با عیسی می‌نشینم، من مطمئنم که غذاهای اینجا خوب هستند. اوه، نزدیک بود فراموش کنم مامان که بهت بگویم، من دیگه از بیماری‌ام زجر نمی‌کشم. سرطان من رفته‌است و من خوشحالم که بیشتر از این، اینجا نمی‌مانم. خدا هم دیگر نمی‌تواند ببیند که من بیشتر از اینها زجر بکشم. الآن زمانی است که او یک فرشته‌ای را بسوی من می‌فرستد تا من را از بیمارستان "مرسی" ببرد. فرشته می‌گوید: من یک تحویل دهنده‌ی مخصوص هستم". این را چه می‌گویی!!!!!

سراییده شده توسط خدا، عیسی و من

 

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت