داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ کار پلیدی که انجام می‌دهید، با شما می‌ماند

 

زنی هر روز برای اعضای خانواده‌ی خود نان می‌پخت و همیشه یک نان اضافه هم برای رهگذری گرسنه آماده می‌کرد. او نان اضافه را روی لبه‌ی پنجره می گذاشت تا رهگذر نیازمند آنرا بردارد. هر روز یک مرد گوژپشت می‌آمد و نان را بر می‌داشت و درحالیکه می‌رفت، به جای تشکر، زیر لب زمزمه می‌کرد: "کار پلیدی که انجام می‌دهید، با شما می‌ماند و کار نیکی که می‌کنید، به شما بازمی‌گردد!" این ماجرا هر روز ادامه داشت. هر روز مرد گوژپشت می‌آمد، نان را برمی‌داشت و همان ورد را تکرار می‌کرد. سرانجام، زن از رفتار او خشمگین شد و با خود گفت:"دریغ از یک کلمه‌ی تشکرآمیز! این گوژپشت هر روز همین حرف‌ها را تکرار می‌کند. هیچ نمی‌دانم چه منظوری دارد!؟" یک روز که دیگر زن از گفتار مرد رهگذر به تنگ آمده بود، تصمیم گرفت از شر او خلاص شود و پیش خود فکر کرد:"من شر این گوژپشت را کم خواهم کرد!" او چه کار کرد؟ نانی را که برای آن مرد درست کرده‌بود را زهر آلود کرد. اما درست همان لحظه که او نان را روی لبه‌ی پنجره می‌گذاشت، متوجه شد که دستانش می‌لرزند و با خود گفت:"این چه کاریست که می‌کنم!؟" او بی‌درنگ نان زهرآلود را در تنور انداخت و نان دیگری پخت و آن را روی لبه‌ی پنجره گذاشت. طبق معمول هر روز مرد گوژپشت آمد، نان را برداشت و همان ورد را تکرار کرد و بی‌خبر از کشمکشی که در ذهن آن زن می‌گذشت، به راه خود ادامه داد و رفت. آن زن برای پسرش که به سفری دور به جست و جوی سعادت خود رفته بود، دعا می‌کرد. ماه‌ها بود که مادر خبری از فرزند خود نداشت و پیوسته دعا می‌رد که پسرش به سلامت به خانه بازگردد. آن شب در خانه به صدا درآمد. هنگامی که زن در را گشود، با دیدن پسرش که پشت در ایستاده بود، شگفت زده شد. او لاغر و نحیف شده بود و لباس‌هایی ژنده بر تن داشت و نشانه‌های گرسنگی، تشنگی و خستگی مفرط در چهره‌ا‌ش به چشم می‌خورد. وقتی که چشمش به مادرش افتاد گفت:"مادر این معجزه است که من اکنون اینجا هستم! چند فرسنگ دورتر از اینجا من چنان گرسنه بودم که نزدیک بود از هوش بروم! اگر پیرمرد گوژپشتی از آنجا عبور نمی‌کرد، حتماً می‌مردم! لقمه‌ای غذا از او خواستم و آن مرد مهربان یک قرص نان به من داد و گفت:"این تنها چیزیست که من هر روز می‌خورم، اما امروز آن را به تو می‌دهم. زیرا تو بیشتر از من به آن نیاز داری!" هنگامی که مادر این سخنان را شنید، رنگ از رویش پرید و به در تکیه داد. زن آن نان زهرآلودی را که اول درست کرده بود به یاد آورد و فکر کرد که اگر آن را در آتش تنور نیفکنده بود، پسرش آن را می‌خورد و اکنون او دیگر پسری نداشت. آن زمان بود که زن به مفهوم عمیق سخنان هر روزه‌ی مرد گوژپشت پی برد:"کار پلیدی که انجام می‌دهید، با شما می‌ماند و کار نیکی که می‌کنید، به شما بازمی‌گردد!"

 

   

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت