داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ به خدا اعتماد کن

 

استادی با مریدش در صحرای عربستان اسب سواری می‌کنند. استاد از هر لحظه‌ی سواریشان برای آموختن ایمان به مریدش استفاده می‌کند: "به خدا اعتماد داشته باش، خدا هرگز فرزندانش را رها نمی‌کند." شب‌هنگام در چادر، استاد از مریدش می‌خواهد اسب‌ها را به صخره‌ای در نزدیکشان ببندد. مرید به سوی صخره می‌رود، اما سخنان استاد را به یاد می‌آورد و فکر می‌کند: "حتماً دارد امتحانم می‌کند. باید اسب‌ها را به خدا بسپارم!" و اسب‌ها را نمی‌بندد. صبح روز بعد مرید متوجه می‌شود که اسب‌ها ناپدید شده‌اند. خشمگین به سراغ استادش می‌رود و فریاد می‌زند: "تو درباره‌ی خدا هیچ نمی‌دانی! من اسب‌ها را به امان او رها کردم، و حالا رفته‌اند." استاد پاسخ داد: "خدا می‌خواست مراقب اسب‌ها باشد، اما برای آن، به دست‌های تو احتیاج داشت تا آنها را ببندد."  

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت