داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ درخواست

یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت :
- 
 "خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى؟"
ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت :
- 
 "چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من؟"
مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت :
- 
"اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم "!
از جانب خداى متعال ندا آمد که :
- 
 "اى بنده ى من! من ترا بخاطر وفادارى‌ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا فرشتگانم روى اقیانوس آرام را آسفالت کنند؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه‌ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى؟"
مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت :
- 
"اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم ! می‌شود به من بفهمانى که زنان چرا می‌گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست؟ اصلاً میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟"
صدایی از جانب باریتعالى آمد که: "اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو بانده باشد یا چهار بانده؟"

 

highway1

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت