داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ 5 دقیقه‌ی بسیار زیبا

در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند. زن رو به مرد کرد و
گفت:

"پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا میرود پسر من است".

مرد در جواب گفت: "چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است"، و به پسری که تاب بازی میکرد اشاره کرد .
مردنگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: "تامی وقت رفتن است".
تامی که دلش نمی‌آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت: "بابا جان فقط 5 دقیقه. باشه؟"
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند.
دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: "تامی دیر میشود برویم."

ولی تامی باز خواهش کرد: "5 دقیقه این دفعه قول میدهم".
مرد لبخند زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد وگفت:

"شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمیکنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟"
مردجواب داد:

"دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواری زیر گرفت و کشت. من هیچگاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم و همیشه به خاطر این موضوع غصه میخورم. ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد تامی تکرار نکنم. تامی فکر میکند که 5 دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد، ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت میدهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقه‌هایی که دیگرهرگز نمیتوانم بودن در کنار سام از دست رفته‌ام را تجربه کنم".

بعضی وقتها آدم قدر داشته‌ها رو خیلی دیر متوجه میشه 5 دقیقه، 10 دقیقه، و حتی یکروز در کنار عزیزان و خانواده، می‌تونه به خاطره‌های فراموش نشدنی تبدیل بشه. ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسائل روزمره میکنیم که واقعاًً وقت، انرژی، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم. روزها و لحظاتی رو که ممکنه دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم.

قبول دارید؟

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت