داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ گم شده

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت. کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت:

-"سلام"

رییس پرسید:

-"بابا خونه است؟"

صدای کوچک نجواکنان گفت:

-"بله"

ـ"می توانم با او صحبت کنم؟"

کودکی خیلی آهسته گفت:

-"نه"

رییس که خیلی متعجب شده بود و می‌خواست هر چه سریع‌تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت:

-"مامانت اونجا است؟"

ـ"بله"

ـ"می توانم با او صحبت کنم؟"

دوباره صدای کوچک گفت:

-"نه"

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید:

-"آیا کس دیگری آنجا هست؟"

کودک زمزمه کنان پاسخ داد:

-"بله، یک پلیس"!

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می‌کند، پرسید:

-"آیا می توانم با پلیس صحبت کنم؟"

کودک خیلی آهسته پاسخ داد:

-"نه، او مشغول است!"

ـ"مشغول چه کاری است؟"

کودک همان طور آهسته باز جواب داد:

-"مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان."

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی‌اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید:

-"این چه صدایی است؟"

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت:

-"یک هلی کوپتر"

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید:

-"آنجا چه خبر است؟"

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد:

-"گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند."

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: -

"آنها دنبال چی می گردند؟"

کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد:

-"من"!!!

 

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت