داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ قدرت اندیشه

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: 

"پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد .من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی."

دوستدار تو پدر

بعد از چند روز، پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:

"پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام."

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟

 پسرش پاسخ داد :

"پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این تنها کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم." 

 

 فراموش نکنیم که:

در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهیم یافت، یا راهی‌ خواهیم ساخت.

 

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت