داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ داستان دو دوست

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می‌کردند.بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود؛سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید،روی شنهای بیابان نوشت: "امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد." آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در آب افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت، یر روی صخره‌ی سنگی این جمله را حک کرد: "امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد" دوستش با تعجب پرسید: "بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم، تو آن جمله را روی شن‌های بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ نصب میکنی؟" دیگری لبخند زد و گفت: "وقتی کسی مارا آزار می‌دهد؛باید روی شن‌های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی، وقتی کسی محبتی در حق ما می‌کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد." 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت