داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ کمربند

کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .
وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .
- به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠
تگ ها:


+ سلاااام دوستان نازنینم!!!! 3>

دوستان عزیزم

فوق العاده از محبت‌های شما دلگرم و خوشحال شدم. بنا به درخواست بسیاری از دوستان گلم، تصمیم گرفتم که دوباره داستان‌هایی رو به وبلاگم اضافه کنم. امیدوارم مثل سابق از آنها لذت ببرید.

الآن که داشتم نظرات شما رو می‌خوندم، دیدم واقعاً دنیا عجب جایی هست!!!!! خیلی از شماها رو من نمی‌شناسم و تا به حال ندیدم. اما خیلی خیلی احساس خوبی دارم با شما. همه‌تان را مثل یک خانواده‌ی بزرگ می‌دونم. تکنولوژی چه کارها که نکرده!!!!!!

لازم هست که یک عذرخواهی به همه بکنم. از آنجاییکه ترم آخر دانشگاه هستم و درگیر دروس آخریه و همچنین به تازگی شاغل شدم!!! خیلی خیلی سرم شلوغ شد. اما با این حال دوست دارم باز هم شروع کنم به داستان گذاشتن و لذت بردن از نظرات شما. داستان می‌گذارم برای شما و البته برای دل خودم!!!

 

منتظر نظرات شما هستم. شما هم منتظر داستان‌هایم باشید!!!!

 

شیرین

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت