داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+  

دوستای عزیزم. خواستم وبلاگ جدیدی از خودم بهتون معرفی کنم. وبلاگیه که شعرام رو توش نوشتم. خوشحال میشم اگه سری بزنید  لبخندلبخند

 

http://eshtebaheshirin.persianblog.ir/

 

 

خوب و خوش باشید

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها:


+ چرا اینقدر اصرار!!!؟؟؟

پسر روستایی واگن پر از ذرت خود را در جاده سرنگون کرد. کشاورزی که در آن نزدیکی زندگی می کرد ، آمده بود تا ببیند چه اتفاقی افتاده. او با صدای بلند گفت : آهای پسر ، ناراحتی هایت را فراموش کن و به خانه ما بیا و شام را با ما صرف کن. بعد من کمک می کنم که واگن را راست کنی.
پسر جواب داد: شما خیلی لطف دارید ، ولی فکر نمی کنم بابام بخواهد من این کار را بکنم.

کشاورز با اصرار گفت : آه بیا برویم پسرم.

بالاخره پسر موافقت کرد و گفت: بسیار خوب ، باشد ، ولی بابام دوست ندارد. 

بعد از شام صمیمانه ، پسر از میزبانش تشکر کرد و گفت : حالا حالم خیلی بهتر شده ، اما می دانم بابام واقعا عصبانی خواهد شد. 

همسایه گفت : من فکر نمی کنم ، راستی بابات کجاست؟

"او زیر واگن است."

 

 

 


نویسنده : شیرین ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت