داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ مامور ویژه

ماه ها قبل سازمان سیا شروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای تروریستی کرد. این کار بسیار محرمانه و در عین حال مشکل بود؛ به طوریکه تستهای بیشماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتی قبل از آنکه تصمیم به شرکت کردن در دوره ها بگیرند، چک شد.

پس از بررسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تست‌های لازم، دو مرد و یک زن ازمیان تمام شرکت کنندگان مناسب این کار تشخیص داده شدند. در روز تست نهایی تنها یک نفر از میان آنها برای این پست انتخاب می گردید. در روز مقرر، مامور سیا یکی از شرکت کنندگان را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالیکه اسلحه ای را به او می داد گفت :

"-
ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرایطی اطاعت می‌کنی، وارد این اتاق شو و همسرت را که بر روی صندلی نشسته است بکش!"
مرد نگاهی وحشت زده به او کرد و گفت :
" –
حتما شوخی می کنید، من هرگز نمی توانم به همسرم شلیک کنم."
مامور سیا نگاهی کرد و گفت : " مسلماً شما فرد مناسبی برای این کار نیستید."

بنا براین آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالیکه اسلحه ای را به او می دادند گفتند:
"-
ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می‌کنی. همسرت درون اتاق نشسته است این اسلحه را بگیر و او بکش "
مرد دوم کمی بهت زده به آنها نگاه کرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. برای مدتی همه جا سکوت برقرار شد و پس از 5 دقیقه او با چشمانی اشک آلود از اتاق خارج شد و گفت:
" –
من سعی کردم به او شلیک کنم، اما نتوانستم ماشه را بکشم و به همسرم شلیک کنم. حدس می زنم که من فرد مناسبی برای این کار نباشم،"
کارمند سیا پاسخ داد:
"-
نه! همسرت را بردار و به خانه برو."

حالا تنها خانم شرکت کننده باقی مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:

" –
ما باید مطمئن باشیم که تو تمام دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می‌کنی. این تست نهایی است. داخل اتاق همسرت بر روی صندلی نشسته است .. این اسلحه را بگیر و او را بکش."
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتی قبل از آنکه در اتاق بسته شود آنها صدای شلیک 12 گلوله را یکی پس از دیگری شنیدند. بعد از آن سر و صدای وحشتناکی در اتاق راه افتاد، آنها صدای جیغ، کوبیده شدن به در و دیوار و ... را شنیدند. این سرو صداها برای چند دقیقه ای ادامه داشت. سپس همه جا ساکت شد و در اتاق خیلی آهسته باز شد و خانم مورد نظر را که کنار در ایستاده بود دیدند. او گفت:"- شما باید می گفتید که گلوله ها مشقی است.
من مجبور شدم آنقدر با صندلی بزنمش تا بمیرد "!!!!!!!!

 

 

zendegiyeshirin

نویسنده : شیرین ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩
تگ ها:


+ آرامش سنگ یا برگ



مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.

شیوانا از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش

نشست. مرد جوان وقتی شیوانا را دید بی اختیار گفت:" عجیب آشفته ام و همه

چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این

آرامش را کجا پیدا کنم؟"

 شیوانا برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و

گفت:" به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می

سپارد وبا آن می رود." سپس شیوانا سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت

 و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

شیوانا گفت:"این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی

 جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد.حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را!"

مرد جوان مات و متحیر به شیوانا نگاه کرد و گفت:" اما برگ که آرام نیست. او

با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟

لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان

دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"

 شیوانا لبخندی زد و گفت:" پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری

 زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم

 داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."

 شیوانا این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی

کشید و از جا برخاست و مسافتی با شیوانا همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع

خداحافظی مرد جوان از شیوانا پرسید:" شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را  انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"

 شیوانا لبخندی زد و گفت:" من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق

 رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم. من آرامش برگ را می پسندم.

 


 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت