داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ اخبار بد را به تدریج بگوئید

داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یک باره به شنونده گفت تعریف می کند : 

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود . پس از مراجعه پرسید : 
-
جرج از خانه چه خبر ؟
-
خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد . 
-
سگ بیچاره پس او مرد . چه چیز باعث مرگ او شد ؟
-
پرخوری قربان !
-
پرخوری ؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت ؟
-
گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد . 
-
این همه گوشت اسب از کجا آوردید ؟
-
همه اسب های پدرتان مردند قربان ! 
-
چه گفتی ؟ همه آن ها مردند ؟
-
بله قربان . همه آن ها از کار زیادی مردند . 
-
برای چه این قدر کار کردند ؟ 
-
برای اینکه آب بیاورند قربان !
-
گفتی آب آب برای چه ؟
-
برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان ! 
-
کدام آتش را ؟
-
آه قربان ! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد . 
-
پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزی چه بود ؟
-
فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد . قربان ! 
-
گفتی شمع ؟ کدام شمع ؟
-
شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان ! 
-
مادرم هم مرد ؟
-
بله قربان . زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان !
-
کدام حادثه ؟
-
حادثه مرگ پدرتان قربان !
-
پدرم هم مرد ؟
-
بله قربان . مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت . 
-
کدام خبر را ؟
-
خبر های بدی قربان . بانک شما ورشکست شد . اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید . من جسارت 

کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان !!!

زندگی شیرین

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها:


+ دو جعبه

در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است. او به من گفت: غمهایت را در جعبه سیاه و شادی هایت را در جعبه طلایی جمع کن. من نیز چنین کردم و غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادی هایم را در جعبه طلایی! با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد اما از وزن جعبه سیاه کاسته می شد! در جعبه سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است!!! جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهای من کجا هستند؟! خداوند لبخندی زد و گفت: غمهای تو اینجا هستند، نزد من!

 از او پرسیدم: خدایا،‌ چرا این جعبه طلایی و این جعبه ی سیاه سوراخ را به من دادی؟ و خدا فرمود: بنده‌ی عزیزم، جعبه ی طلایی مال آنست که قدر شادیهایت را بدانی و جعبه سیاه، تا غمهایت را رها کنی!

 

 

 

 زندگی شیرین

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها:


+ آرزوی کافی

هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند،
مادر گفت: "دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم".
دختر جواب داد: "مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ."
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت.
مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد.
آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که میخواست و احتیاج داشت که گریه کند.
من نمیخواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد:
-"تا حالا با کسی خداحافظی کردید که میدانید برای آخرین بار است که او را میبینید؟"
جواب دادم: "بله کردم. منو ببخشید که فضولی میکنم چرا آخرین خداحافظی؟"
او جواب داد:
"
من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی میکنه. من چالشهای زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود".
-" وقتی داشتید خداحافظی میکردید، شنیدم که گفتید: "آرزوی کافی را برای تو میکنم." میتوانم بپرسم یعنی چه؟"
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت:
"
این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن."

او مکسی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: "وقتی که ما گفتیم "آرزوی کافی را برای تو میکنم"، ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی‌ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم".
سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :

......... "*** آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است.
****
آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد.
*****
آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد.
******
آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترین‌ها تبدیل شوند.
******
* آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی.
******** آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی.
********* آرزوی سلامهای کافی برای تو میکنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی ............ ..
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت.

 

 

 

می گویند که تنها یک دقیقه طول میکشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت میکشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول میکشد تا او را فراموش کنید.

 

 

 

 

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها:


+ 5 دقیقه‌ی بسیار زیبا

در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند. زن رو به مرد کرد و
گفت:

"پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا میرود پسر من است".

مرد در جواب گفت: "چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است"، و به پسری که تاب بازی میکرد اشاره کرد .
مردنگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: "تامی وقت رفتن است".
تامی که دلش نمی‌آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت: "بابا جان فقط 5 دقیقه. باشه؟"
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند.
دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: "تامی دیر میشود برویم."

ولی تامی باز خواهش کرد: "5 دقیقه این دفعه قول میدهم".
مرد لبخند زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد وگفت:

"شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمیکنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟"
مردجواب داد:

"دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواری زیر گرفت و کشت. من هیچگاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم و همیشه به خاطر این موضوع غصه میخورم. ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد تامی تکرار نکنم. تامی فکر میکند که 5 دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد، ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت میدهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقه‌هایی که دیگرهرگز نمیتوانم بودن در کنار سام از دست رفته‌ام را تجربه کنم".

بعضی وقتها آدم قدر داشته‌ها رو خیلی دیر متوجه میشه 5 دقیقه، 10 دقیقه، و حتی یکروز در کنار عزیزان و خانواده، می‌تونه به خاطره‌های فراموش نشدنی تبدیل بشه. ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسائل روزمره میکنیم که واقعاًً وقت، انرژی، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم. روزها و لحظاتی رو که ممکنه دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم.

قبول دارید؟

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها:


+ طوطی گران

مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: "طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است".

مشتری: "چرا این طوطی اینقدر گران است؟"

صاحب فروشگاه: "این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد".

مشتری: "قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌"

صاحب فروشگاه: "طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینکه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد".

و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: "‌ ۴۰۰۰ دلار."

مشتری: "این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟"

صاحب فروشگاه جواب داد:‌ "صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند!"

 

 

 

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت