داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ مدیر و کارمند

روزی مدیر یکی از شرکت های بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد.

جلو رفت و از او پرسید: "شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می‌کنی؟"

جوان با تعجب جواب داد: "ماهی 2000 دلار."

مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: "این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، تو اخراجی! ما به کارمندان خود حقوق می‌دهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند".

جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: "آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟"

کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: "او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود!!!"

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها:


+ تولد

دوستان عزیزم سلام.

امروز 25 اردیبهشته و شاید برای شما یک روز معمولی به حساب بیاید! اما برای من نه....

امروز روز تولد منه. روزی که من برای اولین بار با این دنیا و انسان‌هایش آشنا شدم.

به همین دلیل، یه جشن کوچولو خودم برای خودم گرفتم!

تولدم مبارک!!!!

 

 

الهی آفریدی رایگان،و روزی دادی رایگان،بیامرز رایگان که تو خدایی نه بازرگان.

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها:


+ داستان عشق

بهترین و جدیدترین  خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

عاشقی از معشوق خود پرسید:

-این لک در چشم تو چیست ؟ از کی این لک در چشمان تو ایجاد شده؟

معشوق آهی کشید و پاسخ داد:

-از زمانی‌که از میزان عشق تو به من کم شده، این لک همیشه در چشم من بوده اما چون تو بسیار دوستم داشتی و عاشقم بودی، تمام عیوب من را مثل حسن می‌دیدی و این لک را ندیده بودی. اما امروزه که از میزان عشق تو کاسته شده، این لک و عیوب دیگرم را میبینی.

 

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها:


+ گم شده

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت. کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت:

-"سلام"

رییس پرسید:

-"بابا خونه است؟"

صدای کوچک نجواکنان گفت:

-"بله"

ـ"می توانم با او صحبت کنم؟"

کودکی خیلی آهسته گفت:

-"نه"

رییس که خیلی متعجب شده بود و می‌خواست هر چه سریع‌تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت:

-"مامانت اونجا است؟"

ـ"بله"

ـ"می توانم با او صحبت کنم؟"

دوباره صدای کوچک گفت:

-"نه"

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید:

-"آیا کس دیگری آنجا هست؟"

کودک زمزمه کنان پاسخ داد:

-"بله، یک پلیس"!

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می‌کند، پرسید:

-"آیا می توانم با پلیس صحبت کنم؟"

کودک خیلی آهسته پاسخ داد:

-"نه، او مشغول است!"

ـ"مشغول چه کاری است؟"

کودک همان طور آهسته باز جواب داد:

-"مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان."

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی‌اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید:

-"این چه صدایی است؟"

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت:

-"یک هلی کوپتر"

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید:

-"آنجا چه خبر است؟"

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد:

-"گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند."

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: -

"آنها دنبال چی می گردند؟"

کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد:

-"من"!!!

 

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها:


+ زخم عشق

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد.

 مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با   آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند

 

 

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت