داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ مادربزرگ

دوستان عزیزم؛ این یک داستانی است که خودم گفتم. زیاد خوب نیست اما تجربه‌ی اولیه‌ی منه! این داستان درباره‌ی مامان بزرگمه که 2-3 سال پیش از دنیا رفت. از اونجاییکه در طبقه‌ی پایین خونه‌ی ما زندگی می‌کرد، بهش خیلی وابسته بودم. برای همین بعد از رفتنش این داستان را ساختم (پیشاپیش عذرخواهی می‌کنم اگر مورد پسندتان نبود):

 

 دوان دوان از پله‌ها پایین اومدم، سریع در را باز کردم و به اطاقش رفتم. کنار صندلی همیشگی‌اش نشستم. اشاره‌ای به درخت سرو باغچه‌مون کرد و گفت: "میبینی ننه، اون یادگار بابابزرگته. نصرت خیلی این درخت رو دوست داشت خدا بیامرزدش." با بغض سنگینی نگاهی به صندلی خالی مامان‌بزرگ کردم. چقدر خاک گرفته بود! سرومون کمی خم شده‌بود. آخه دلش رو باید به چه چیزی خوش می‌کرد؟ پیرزن همدمش حالا دیگه رفته بود.

به هال آمدم. مامان بزرگ صدام کرد و گفت: "ننه اون کنترل رو بیار و صدای تلویزیون رو زیاد کن. من گوشام سنگینه." عاشق برنامه‌ی به خانه برمی‌گردیم بود. اسامی همه‌ی مجریاش رو کم و بیش یاد گرفته بود. "ننه بابات کی میاد؟" گفتم: "6". بعد از چند دقیقه دوباره پرسید: "ننه جون بابات کی از مغازه بر می‌گرده؟" دوباره گفتم: "6، مثل همیشه". بهم گفت: "یه وقت بهم نخندی ننه، خدارو خوش نمیاد. پیر که بشی حافظه‌ات ضعیف می‌شه." برگشتم تا بهش بگم چرا بخندم من که عادت دارم، اما.... مبلش خالی بود. اون مبل قهوه‌ای رنگش که همیشه روی آن می‌نشست. چقدر وقته که خالیه. تشک‌هایش هم سر جایشان نیست. عمه برای یادگاری برده بود؟

به آشپزخانه آمدم. گفت: "بسم‌الله". گفتم: "نوش جان". خندید و گفت:" حق داری غذای پیرها رو می‌خواهی چکار!؟". خندیدم. خنده‌ام خیلی تلخ بود. اشکایم روی میز خالی مامان بزرگ می‌چکید... 

دوستت دارم مامان بزرگ

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ طلب بخشش

بابی پسر خیلی شری بود و همیشه اذیّت می‌کرد. یکروز به مامانش گفت: "من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام." مامانش بهش گفت: "آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم؟ واسه تولدت؟" بابی گفت: "آره." مامانش بهش گفت: "برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده."

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوست‌دار تو
بابی
...

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه‌ای گیرش نمی‌یاد. برای همین نامه رو پاره کرد.
...
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
دوست‌دار تو
بابی
...

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.
...
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول میدم که بچه خوبی باشم.
دوست‌دار تو
بابی

...
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد و تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت: "می‌خوام برم کلیسا."
مامانش که دید کلکش کار ساز بوده، بهش گفت: "خوب برو ولی قبل از شام خونه باش."
بابی رفت کلیسا. کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت (دزدید) و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت:

نامه شماره چهار
سلام خدا
ببین؛ مامانت پیش منه. اگه می خواییش، واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
دوست‌دار تو
بابی

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ و باز هم قضاوت زود هنگام!

خانم جوانی در سالن منتظر نوبت پروازش بود .
از آنجایی که باید ساعات بسیاری را در انتظار می‌ماند، کتابی خرید. البته بسته‌ای بیسکویت هم با خود آورده بود. او روی صندلی دسته داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست، تا در آرامش استراحت و مطالعه کند.

در کنار او مردی نشست و مجله‌اش را باز کرد و مشغول خواندن شد. بعد از مدتی، زن بسته‌ی بیسکویت را باز کرد و اولین بیسکویت را برداشت و مشغول خوردن شد. مرد هم بیسکوییت دیگری برداشت و مشغول خوردن شد.

در این هنگام احساس خشمی به آن خانم دست داد، اما هیچ چیز نگفت. فقط با خود فکر کرد: "عجب رویی داره! اگر امروز از دنده چپم بلند شده بودم، چنان نشانش می‌دادم که دیگه همچین جرأتی به خودش نده!"

هر بار که او بیسکویتی برمی‌داشت، مرد نیز با بیسکویتی دیگر از خود پذیرایی می‌کرد. این عمل او را عصبانی‌تر می‌کرد، اما نمی خواست از خود واکنشی نشان دهد. وقتی که یک بیسکویت باقی مانده بود، با خود فکر کرد: "حالا این مردک چه خواهد کرد ؟" سپس، با کمال خشم و تعجب دید که مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نیمه آن را به او داد.

"بله؟! دیگه خیلی رویش را زیاد کرده بود." تحمل او هم به سر آمده بود. بنابراین، کیف و کتابش را برداشت و به سمت دیگر سالن رفت.

وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، در نهایت تعجب دید که بسته بیسکویتش، دست نخورده آنجاست. تازه یادش آمد که اصلا بسته بیسکویت را از کیفش در نیاورده بود. خیلی از خودش خجالت کشید!! متوجه شد که کار زشت در واقع از جانب او سر زده بود. مرد بسته بیسکویتش را بدون اینکه خشمگین، عصبانی یا دیوانه شود با او تقسیم کرده بود، ...

و اکنون دیگر زمانی باقی نبود که او در مورد رفتار خود توضیحی دهد ... یا عذر خواهی کند!

چـــــــــهار چیـــز  هـــرگــز قـــابل جـبـــران نیـسـت:
حـرفــی کـــــه از دهــان خـــارج شـــده باشـد.
فـرصتی کــــه از دست رفــته بـــاشــد.
زمــانی که سـپـری شــده بــاشد!
سنگی کـه پرتاب شده باشد.

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ نامه از دیار باقی (طنز)

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد: 

گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم 

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه!!!

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ در تیمارستان (طنز)

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم: "شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟" 

روانپزشک گفت: "ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند."

من گفتم: "آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است."
روانپزشک گفت: "نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر می دارد! شما می خواهید تختتان کنار پنجره باشد!؟"

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ زیباترین قلب

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بودو هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.
ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت: "قلب تو به زیبایی قلب من نیست." مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می‌تپید، اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند. برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود. مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور اوادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟
مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت: "تو حتماًشوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی زخم وبریدگی و خراش است."
پیر مرد گفت: "درست است. قلب تو سالم به نظرمی‌رسد. اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اندگوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقت‌ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام. امیدوارم که آنها هم روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را باقطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست؟"
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خودقطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد پیرمرد آن راگرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود...

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ چه کشکی، چه پشمی؟

 

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. 
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، 
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. 
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. 
در حال مستاصل شد... 
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: 
ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم. 
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.. 
گفت: 
ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. 
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم.... 
قدری پایین تر آمد. 
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: 
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟ 
آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم. 
وقتی کمی پایین تر آمد گفت: 
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. 
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: 
مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ 
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم 
غلط زیادی که جریمه ندارد.

کتاب کوچه 
احمد شاملو

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ یک اتفاق

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!

 

 زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.

 آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

  آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

 سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.

 

پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود..

  امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل،  جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.

   یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ بارون

 

وقتی توی بارون با لباسهای خیس رسیدم خونه،

برادرم گفت: چرا چتر نبردی؟!!

خواهرم گفت: خوب صبر میکردی تا بارون بند بیاد، بعد میرفتی بیرون!!!

پدرم با عصبانیت گفت: وقتی سرما خوردی، بهت میگم!

اما مادرم...

در حالی که موهام و خشک میکرد، گفت:

چه بارون بیخودی! نمیتونست صبر کنه تا بچه ی من برسه خونه؟

 

 

 

                          اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.ir

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ امیدواری

در یکی از اتاقهای بیمارستانی دو مرد که هر دو حال وخیمی داشتند بستری بودند. یکی از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت یک ساعت به منظور تخلیه ششهایش از مایعات روی تختخواب کنار تنها پنجره اتاق بنشیند.
اما مرد دیگر اجازه تکان خوردن نداشت و باید تمام اوقات به حالت دراز کش در حالیکه پشتش به مرد کنار پنجره بود، روی تخت قرار گرفته باشد. او حتی نمی‌توانست تکان کوچکی بخورد. 
دو مرد برای ساعاتی طولانی با هم حرف می زدند، از همسرانشان، خانه وخانواده‌شان،شغل و دوران خدمت سربازی و تعطیلاتشان، خاطراتی برای هم نقل می کردند.
هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت یک ساعت بنشیند، برای مرد دیگر تمام مناظر بیرون را تشریح می کرد و آن مرد هر روز به امید آن یک ساعت که می‌توانست دنیای بیرون و رنگهایش را در فکر خود تجسم کند به سر می برد.
مرد کنار پنجره بیرون را اینگونه توصیف می‌کرد: "پنجره مشرف به یک پارک سرسبز است با دریاچه‌ای طبیعی که چند قو و اردک در آن شنا می کنند و بچه‌ها نیز قایق‌های اسباب‌بازی خود را در آب شناور کرده و بازی میکنند. چند زوج جوان دست در دست هم از میان گل‌های زیبا و رنگارنگ عبور می کنند. منظره زیبای شهر زیر آسمان آبی در دور دست به چشم می خورد و......."
در تمام مدتی که مرد کنار پنجره این مناظر را توصیف می کرد، مرد دیگر  چشمانش را می‌بست و در ذهن خود آن طبیعت زیبا را تجسم می کرد. در یک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازانی که از پایین پنجره عبور می‌کردند را برای مرد دیگر شرح داد و مرد دیگر با باز سازی آن صحنه‌ها در ذهن خود، انگار واقعاً آن اتفاقات و مناظر را می‌دید.
روزها وهفته ها گذشت...
یک روز صبح زمانی که پرستار وسایل استحمام را برای آنها به اتاق آورده بود، متأسفانه با بدن بی جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود. سراسیمه به مسئولان بیمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را به بیرون ببرند.
پس از مدتی همه چیز به حال عادی بازگشت مردی که روی تخت دیگر بستری بود از پرستار خواهش کرد که جای او را تغییر داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود، پرستار که از این تحول در بیمارش خوشحال بود این کار را انجام داد و از راحتی و آسایش بیمار اطمینان حاصل کرد. مرد به آرامی و تحمل درد و رنج بسیار خودش را کم کم از تخت بالا کشید تا بتواند از پنجره به بیرون و دنیای واقعی نگاه کند به آرامی چشمانش را باز کرد ولی روبروی پنجره تنها یک دیوار سیمانی بود!
مرد بیمار تعجب‌زده از پرستار پرسید: "چه بر سر مناظر فوق العاده‌ای که مرد کنار پنجره برای او توصیف می‌کرد آمده است؟"
پرستار با تعجب پاسخ داد: "اوچگونه منظره ای را برای تو وصف کرده است در حالیکه خودش نابینا بود؟ او حتی این دیوار سیمانی را نیز نمی توانسته که ببیند."

شاید او تنها می خواسته است که آن مرد را به زندگی امیدوار کند...

گاهی امید درد‌هایی را بهبود می‌بخشد.

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ قضاوت زود هنگام

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالیکه مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالیکه هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد، فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند".  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند" زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید."

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟"

مرد مسن گفت: "ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم... امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند".

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت