داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ چراغ جادو (طنز)

 

یک روز مسؤول فروش، منشی دفترو مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می‌زدند. ناگهان یک چراغ جادو روی زمین پیدا می کنند و روی آن را مالش میدهند و غول چراغ ظاهر می‌شود.

غول می‌گوید: "من برای هر کدام از شما یک آرزو برآورده می کنم"…

منشی می‌پرد جلو و می‌گوید: "اول من، اول من!… من می‌خواهم که تو یباهاماس باشم ،سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم…" پوووف! منشی ناپدید میشود

بعد مسؤول فروش می‌پرد جلو و میگوید: "حالا من، حالا من!… من می‌خواهم توی هاوایی کنار ساحل لم بدهم، یه ماساژور شخصی هم داشته باشم و تمام عمرم حال کنم…" پوووف! مسؤول فروش هم ناپدید میشود

بعد از آن، غول به مدیر میگوید: "حالا نوبت توئه…". مدیر میگوید: "من می‌خواهم که هر دوی آنها بعد از ناهار در شرکت باشند!"

نتیجه اخلاقی اینکه همیشه اجازه بدهید اول رئیستان صحبت کند!   چشمک

 

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ سؤال 95 نمره‌ای!

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

آنها به استاد گفتند: "ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم".

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند….
آنها به اولین مسأله نگاه کردند که ۵ نمره داشت. سؤال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که ۹۵ نمره داشت پاسخ بدهند، با دیدن سؤال 95 نمره‌ای استاد، همه‌ی آنها یکه خوردند.

سؤال این بود: "کدام یک از چرخ‌ها پنچر شده‌بود!؟"

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ قیمت مغز

 

بالاخره دکتر وارد شد، با نگاهی خسته، ناراحت و جدی .دکتر در حالی که قیافه نگرانی به خودش گرفته بود، گفت :"متاسفم که باید حامل خبر بدی براتون باشم، تنها امیدی که در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه. این عمل، کاملاً در مرحله آزمایش، ریسکی و خطرناکه، ولی در عین حال راه دیگه‌ای هم وجود نداره. بیمه کل هزینه عمل را پرداخت میکنه، ولی هزینه مغز رو خودتون باید پرداخت کنین."

اعضا خانواده در سکوت مطلق به گفته‌های دکتر گوش می کردند. بعد از مدتی، بالاخره یکیشون پرسید: "خب، قیمت یه مغز چنده؟"

دکتر بلافاصله جواب داد :"5000$ برای مغز یک مرد و 200$ برای مغز یک زن ."

موقعیت نا جوری بود. آقایون داخل اتاق سعی می کردند نخندند و نگاهشون با خانم‌های داخل اتاق تلاقی نکنه. بعضی‌ها هم با خودشون پوزخند می زدند !

بالاخره یکی طاقت نیاورد و سؤالی که پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید که :"چرا مغز آقایون گرونتره؟ "

دکتر با معصومیت بچگانه‌ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد که :
این قیمت استاندارد مغزه! ولی مغز خانمها چون استفاده میشه، خب دست دومه وطبیعتاً ارزونتره!"

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ به من بگو

مدت زیادی از تولد برادر ساکی کوچولو نگذشته بود. ساکی مدام اصرار می‌کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند. پدر و مادر می ترسیدند که ساکی هم مثل بیشتر بچه‌های چهار-پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند. این بود که جوابشان همیشه "نه" بود. اما در رفتار ساکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می‌شد. بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .

ساکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. اما لای در باز مانده‌بود و پدر و مادر کنجکاوش می‌توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند. آنها ساکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت: "نی‌نی کوچولو، به من بگو خدا چه جوریه؟ من داره یادم میره "!

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ داستانی‌آموزنده

پیرمردی محتضر ، مرد جوانی را به کنارش فرا میخواند و برایش داستانی از پهلوانی میگوید: "آن پهلوان، در دوران جوانی به مردی کمک کرده بود زنده بماند. به او پناه و غذا داده بود و از او مراقبت کرده بود. هنگامی که مرد نجات یافته و سر پناهی یافت، تصمیم گرفت به نجات دهنده‌اش خیانت کند و او را به دشمن سپرد."
مرد جوان پرسید: "چطور فرار کردید؟" پیرمرد گفت: "من فرار نکردم، من مرد خائن بودم. اما وقتی داستان را طوری تعریف می‌کنم که گویی خودم آن پهلوان بوده‌ام، می‌توانم هر کاری را که او برای من انجام داد، درک کنم."

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ سگ باهوش

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد  حرکتی کرد  که دورش کند اما کاغذی را  در دهان سگ  دید .کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته‌بود: "لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده‌بود، سوسیس و گوشت را در کیسه‌ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت. قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود، تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد .

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط‌کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید. نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد وایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند. اتوبوس آمد. سگ به جلوی اتوبوس آمد و شماره آن را نگاه کرد و به ایستگاه برگشت.صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد. دوباره شماره آن را چک کرد، اتوبوس درست بود، سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

 اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می‌کرد. پس از چند خیابان، سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه‌ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در  کوبید. اینکار را بازم تکرار کرد، اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چندبار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن  و تنبیه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: "چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش‌ترین سگی هست که من تا به‌حال دیدم!"

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت: "تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!"

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید، بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته‌هایمان را بدانیم.

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ مرگ همکار

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلواعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:

"دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت!!. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 صبح در سالن اجتماعات برگزار می شود دعوت می‌کنیم ."

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شدند اما پس از مدتی ، کنجکاو می شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آن ها در اداره می شده که بوده است. این کنجکاوی ، تقریباً تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند.رفته رفته که جمعیت زیاد می شد هیجان هم  بالا رفت. همه پیش خود فکر می‌کردند:این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟به هرحال خوب شد که مرد!!

کارمندان در صفی قرار گرفتند و یکی یکی از نزدیک تابوت رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه می کردند ناگهان خشکششان می زد و زبانشان بند می آمد.

آینه‌ایی درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه می کرد، تصویر خود را می دید. نوشته ای نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

"تنها یک نفر وجود دارد که می تواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می‌توانید زندگی‌تان را متحول کنید.شما تنها کسی هستید که می‌توانید بر روی شادی‌ها، تصورات و وموفقیت‌هایتان اثر گذار باشید.شما تنها کسی هستید که می‌توانید به خودتان کمک کنید."

زندگی شما وقتی که رئیستان، دوستانتان،والدینتان،شریک زندگی‌تان یا محل کارتان تغییر می کند، دستخوش تغییر نمی شود. زندگی شما تنها فقط وقتی تغییر می کند که شما تغییر کنید، باورهای محدود کننده خود را کنار بگذاریدو باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسؤول زندگی خودتان می باشید. مهم‌ترین رابطه‌ای که در زندگی می‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات غیر ممکن و چیزهای از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌های زندگی خودتان را بسازید.

دنیا مثل آینه است.

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ خدایا شکر

روزی مردی خواب عجیبی دید.

او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آن‌ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان رادید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می رسند، باز می‌کنند و آن‌ها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته‌ای پرسید: "شما چه کار میکنید؟" فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: "این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آن‌ها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند. مرد پرسید: "شماها چکار می کنید؟" یکی از فرشتگان با عجله گفت: "اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: "شما چرابیکارید؟" فرشته جواب داد: "این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می‌دهند." مرد از فرشته پرسید: "مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟" فرشته پاسخ داد: "بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!"

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ درس مهم

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد، استاد یک لیوان بزرگ شیشه‌ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند، پرسید: "آیا لیوان پر شده است؟" همه گفتند: "بله پر شده است!"

استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت. بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ‌ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ‌ها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید: "آیا لیوان پر شده است؟" همگی پاسخ دادند: "بله پر شده است!"
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتی شن را برداشت و داخل لیوان ریخت. ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگ‌ها و ریگ‌ها را پر کردند. استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید: "آیا لیوان پر شده است؟" دانشجویان هم‌صدا جواب دادند: "بله پر شدهاست!"
استاد از داخل جعبه یک بطری آب برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد. آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. اینبار قبل از این که استاد سوالی بکند دانشجویان با خنده فریاد زدند: "بله پر شده!"

بعد از آن که خنده‌ها تمام شد، استاد گفت: "این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگ‌ها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط اینها برایتان باقی ماندند هنوز هم زندگی شما پر است .
استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد: "ریگ‌ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند. مثل شغل، ثروت، خانه و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید، دیگر جایی برای سنگ‌ها و ریگ‌ها باقی نمی‌ماند. این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند. 

 


نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ عجایب هفت‌گانه

از یک گروه از دانش‌آموز خواستند تا اسامی "عجایب هفتگانه "را بنویسند.
علی رغم اختلاف نظرها، اکثراً این‌ها را جزء عجایب هفت‌گانه نام بردند:
1) اهرام مصر
2) تاج محل
3) دره بزرگ(به نام گراند کانیون در امریکا)
4) کانال پاناما
5) کلیسای پطرس مقدس
6) دیوار بزرگ چین
آموزگار هنگام جمع کردن نوشته‌های دانش آموزان، متوجه شد که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است. از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد.
دختر جواب داد:
"بله کمی مشکل دارم ،چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و نمیدانم کدام را بنویسم".
آموزگار گفت: "آنهایی را که نوشته‌ای نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم". دخترک با تردید چنین خواند:
به نظر من "عجایب هفت گانه "دنیا عبارتند از:
1) دیدن
2) شنیدن
3) لمس کردن
4) چشیدن
5) احساس کردن
6) خندیدن
7) دوست داشتن
اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده می شد. آن چیزهایی که به نظرمان ساده و معمولی می‌رسند و آنها را نادیده و دست کم میگیریم،حقیقتاً شگفت انگیزند!!! این‌ها با ملایمت به یادمان می آورند که با ارزش ترین چیزهای زندگی ساخته دست انسان نیستند و آنها را نم‌یتوان خرید.
آن قدر خود را مشغول نکنید که بی توجه از کنارشان بگذرید. 

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ اثرات بدی

پسر بچه شروری اطرافیان خود را با سخنان زشتش ناراحت میکرد .
روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به او داد و گفت: "هر بار کسی را با حرفت ناراحت کردی یکی از این میخ‌ها را به دیوار انبار بکوب."
روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید.
پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد کم کند.
پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخ‌های کوبیده شده به دیوار کمتر شد.
یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرف هایش معذرت خواهی کند یکی از میخ‌ها را از دیوار بیرون بیاورد.
روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: "بابا امروز تمام میخ ها را از دیوار بیرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخ‌های دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست . وقتی تو عصبانی می‌شوی و با حرف‌هایت دیگران را می‌رنجانی، چنین اثری بر قلب شان می گذاری. تو می‌توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هزاران بار عذرخواهی هم نمی‌تواند زخم ایجاد شده را خوب کند . 

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ تأخیر

آیینه پرسید که چرا دیر کرده‌است

نکند دل دیگری او را اسیر کرده‌است

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تأخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده‌است

شاید موعد قرار تغییر کرده‌است

خندید به سادگی‌ام آیینه و گفت

احساس پاک، تو را زنجیر کرده‌است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

گفت خوابی، سالها دیر کرده‌است

در آیینه به خود نگاه می‌کنم، آه

عشق تو عجیب مرا پیر کرده‌است

راست گفت آیینه که منتظر نباش

او برای همیشه دیر کرده‌است

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ هدیه‌ی فارغ‌التحصیلی

مرد جوانی ، از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی ،پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغالتحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد .
بلأخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت :
من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم . سپس یک جعبه به دست او داد . پسر ،کنجکاو ولی ناامید ، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا ، که روی آن نام او طلاکوب شده بود ، یافت .
با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت : با تمام مال ودارایی که داری ، یک انجیل به من میدهی؟
کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد .
سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده . یک روز به این فکر افتاد که پدرش ، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند . از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود . اما قبل از اینکه اقدامی بکند ، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر ، تمام اموال خود را به او بخشیده است . بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید .
هنگامی که به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد . اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت . در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد وصفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد . در کنار آن ، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده اند ... ؟؟؟!!

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ عشق و دیوانگی

زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت! گفت : بیایید بازی کنیمٍ ، مثل قایم باشک
دیوانگی ! فریاد زد:آره قبوله ، من چشم میزارم
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد!!
یک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابرها رفت و
هوس به مرکززمین به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت !
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک می شد
که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست
دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!د
بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسیداما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ عشق ابدی

مرد وزن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند . آن ها عاشقانه یک دیگر را دوست داشتند .
زن جوان:  "یواش تر برو عزیزم . من می ترسم."
مرد جوان: «نه. این جوری خیلی بهتره."
زن جوان: «خواهش می کنم . من خیلی می ترسم."
مرد جوان: «خوب ولی باید بهم بگی که دوستدارم."
زن جوان: «دوست دارم . حالا می شهیواش تر برونی."
مرد جوان: «منو محکم تربگیر."
زن جوان: «خوب . حالا می شه یواش تربری."
مرد جوان: «باشه ولی به شرطی که کلاهایمنی منو برداری و روی سر خودت بذاری ؛ آخه نمی تونم راحت برونم . اذیتم می کنه."
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. "برخورد موتور سیکلت باساختمان حادثه آفرید . در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ؛یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت."
مرد جوان از خالی شدنترمز آگاهی یافته بود. بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه ایمنی خودرا بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین باردوستت دارمرا از زبان اوبشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ مداد

پسرک از پدربزرگ پرسید: "پدربزرگ در باره چه می نویسی؟"
پدربزرگ پاسخ داد: "درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم! می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی."
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:
- "اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام."
- "بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دست بیاوری برای تمام عمر به آرامش می رسی؛
صفت اول: می توانی کارهای بزرگ انجام دهی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. این دست، خداست که همیشه تو را در مسیر اراده اش حرکت می دهد.
صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود و اثری که از خود به جای می گذارد ظریف تر و باریک تر. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی که باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست. در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، تصحیح خطا مهم است.
صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جای می گذارد. هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جای می گذارد. پس سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی وبدانی چه می کنی."

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ تشویق

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودالی عمیق افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قورباغه دیگر گفتند که راه چاره ای برای خروج از چاله نیست و شما به زودی خواهید مُرد.
دو قورباغه، این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توان کوشیدند تا از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند.
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و سر انجام به داخل گودال پرت شد و مُرد.
قورباغه دیگر اما با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاشِ بیشتر فایده ای ندارد، او مصمم تر می شد؛ تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟»
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.

 

غوری غوری غورباقه

نویسنده : شیرین ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ نامه

روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: (نامه ای برای خدا!) با خود فکر کرد: "بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم."
در نامه این طور نوشته شده بود: "خدای عزیز! بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن..."
کارمند اداره پست که تحت تاثیر قرار گرفته بود نامه را به همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید. روی نامه نوشته شده بود: (نامه ای به خدا!)
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند. مضمون نامه چنین بود: "خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!"

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ راننده

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ آن که شنید و آنکه نشنید!

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: "برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد."
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: "الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم."
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:"عزیزم ، شام چی داریم؟"

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید.

بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سؤالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: "عزیزم شام چی داریم؟" و همسرش گفت:
"مگه کری!؟ برای چهارمین بار میگم خوراک مرغ!"

حقیقت به همین سادگی و صراحت است.
مشکل، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد...

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ شیطان وجود دارد؟

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند: 
"آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟" 
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد." 
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست، خدا نیز شیطان است." 
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه‌ای بیش نیست! 
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟" 
استاد پاسخ داد: "البته" 
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد، سرما وجود دارد؟؟" 
استاد پاسخ داد: "این چه سؤالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده‌ای؟" 
مرد جوان گفت: "در واقع آقا، سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست، در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." 
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟" 
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد!" 
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان، تاریکی واژه‌ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد." 
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟؟" 
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." 
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی می‌توان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید." 

آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود....

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این در حالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد .پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: "چقدر باید به شما بپردازم؟" دختر پاسخ داد: "چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ، ما به ازایی ندارد." پسرک گفت: "پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم." 

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند. دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید. آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود. زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته آنرا خواند: "بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است." 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ نشانه

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد . 
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد . 
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد . 
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود . 
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: "خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟" 
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی‌ای آمده بود تا نجاتش دهد . 
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: "شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟"
 آنها جواب دادند: "ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم." 
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم .......... 
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است . 
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند. 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ گفتگو با خدا 2

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد، 
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست ، تو باید از آنها دست بکشی.

از خدا خواستم شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.

از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.

از خدا خواستم تا از رنجهایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی تو را از دنیا دور و دورتر، و به من نزدیک و نزدیکتر می کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو  خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه!
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.

 و خدا گفت: آه سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ گفتگو با خدا 1

در روهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.

خدا پرسید: "پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟"

من در پاسخ گفتم : "اگر وقت دارید؟"

خدا خندید و گفت : "وقت من بی نهایت است."

پرسیدم: "چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد؟"

خدا پاسخ داد: "کودکیشان........!"

"اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها ارزو می کنند باز کودک شوند."

"اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست اورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته خودشان را باز جویند."

"اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند."

بنابراین:

"نه در حال زندگی می کنند نه در آینده!"

"اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و گونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیستند."

دستهای خدا دستانم را گرفت، مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم: "به عنوان پدر، می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟"

گفت: "بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد."

"همه کاری که می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند."

"بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند."

"بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم‌های عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم، اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم."

 

"بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه، کسی است که به کمترین ها نیاز دارد."

"بیاموزند که دو نفر میتوانند به یک نقطه نگاه کنند و آن رامتفاوت ببینند."

من با خضوع گفتم: "از شما به خاطراین گفتگو سپاسگزارم.

آیا چیز دیگری هست که دوست داری به فرزندانتان بگوئید؟"

خداوند لبخند زد و گفت: "فقط اینکه بدانند من اینجا هستم ، همیشه"

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ خدا هست!

مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت در حال کار گفت وگوی جالبی بین انها در گرفت انها در باره‌ی موضوعات و مطالب مختلف صبحت کردند وقتی به موضوع خدا رسیدند ارایشگر گفت: "من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد!"
مشتری پرسید:"چرا باور نمیکنی؟"
-"کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد! به من بگو اگر خدا وجود داشت ایا این همه مریض می شدند بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟
اگر خدا وجود می داشت،نباید درد و رنجی وجود داشته باشد.
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این چیز ها وجود داشته باشد."
مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد،چون نمی خواست جروبحث کند.
ارایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض اینکه از اریشگاه بیرون اماد،در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.
ظاهرش کثیف و ژولیده بود.مشتری برگشت و دوباره وارد ارایشگاه شد
او گفت: "میدانی چیست،به نظر من ارایشگر ها هم وجود ندارند!"
ارایشگر با تعجب گفت: "چرا چنین حرفی میزنی؟من اینجا هستم،من ارایشگرم.
من همین الان موهای تورا کوتاه کردم."
مشتری با اعتراض گفت:"نه ارایشگر ها وجود ندارند،چون اگر وجود داشتند،هیچ کس مثل مردی که ان بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد!"
او گفت:"نه،ارایشگرها وجود دارند،موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند."
مشتری تایید کرد:"دقیقا نکته همین جاست!خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد."

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ چهره‌ی عیسی

داوینچی موقع کشیدن تابلوی"شام اخر"دچار مشکل بزرگی شد می بایست "نیکی"را به شکل عیسی و"بدی"را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم داشت به او خیانت کند به تصویر میکشید.
کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های ارمانی اش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از جوانان همسرا یافت.جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره ی او اتودهایی برداشت.
سه سال گذشت...
تابلوی شام اخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود 
کاردنیال پدر کلیسا کم کم به او فشار می اورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.نقاش پس از روزها جست وجو جوان شکسته و ژندهپوشٍ مستی را در جوی ابی یافت.به زحمت از دستیارانش خواست تااورا به کلیسا بیاوند.چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او را نداشت.
گدا راکه درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا اوردند.دستیارانش اورا سر پا نگه داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی گناه وخود پرستی که به خوبی بر ان چهره نقش بسته بود نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا که دیگر مستی از سرش پریده بود چشمهاهیش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با امیزه ای از شگفتی گفت:من این تابلو را قبلا دیده ام!!!
داوینچی شگفت زده پرسید:کی؟
گدا گفت: سه سال قبل پیش از انکه همه چیزم را از دست بدهم.موقعی که در یک گروه همسرایی اواز می خواندم زندگی رویایی داشتم.هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ی "عیسی" بشوم!
میتوان گفت:
"نیکی"و"بدی" دو روی یک سکه هستند همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند!

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ سامورایی

کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»
راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند! 
راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»
سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ داستان سیرک

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.»
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!» 
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا.»
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ عقاب و مرغ

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت . عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگیش ، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند ؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار ، کمی در هوا پرواز می کرد . 
سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد . 
روزی پرنده باعظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید . او با شکوه تمام ، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد . 
عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید : "این کیست؟" 
همسایه اش پاسخ داد : "این یک عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. " 
عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد . زیرا فکر می کرد یک مرغ است.

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ راز خوشبختی

تاجری پسرش را برای آموختن «راز خوشبختی» نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می‌کرد.به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می‌خورد، فروشندگان وارد و خارج می‌شدند، مردم در گوشه‌ای گفتگو می‌کردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می‌نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکی‌ها لذیذ چیده شده بود. خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می‌داد گوش کرد اما به او گفت که فعلأ وقت ندارد که «راز خوشبختی» را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.مرد خردمند اضافه کرد: اما از شما خواهشی دارم. آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد.مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پله‌ها، در حالیکه چشم از قاشق بر نمی‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.مرد خردمند از او پرسید:«آیا فرش‌های ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید؟ آیا باغی که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید؟ آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده دیدید؟»جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده، تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند.خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتی‌های دنیای من را بشناس. آدم نمی‌تواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانه‌ای را که در آن سکونت دارد بشناسد.»مرد جوان این‌بار به گردش در کاخ پرداخت، در حالیکه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقف‌ها بود می‌نگریست. او باغ‌ها را دید و کوهستان‌های اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد.خردمند پرسید: «پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست؟»مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است.آن وقت مرد خردمند به او گفت:«راز خوشبختی این است که همه شگفتی‌های جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی» 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ بیاموز

یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود! 
از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟ 
مکزیکى: مدت خیلى کمى ! 
آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟ 
مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه ! 
آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟ 
مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچه‌هام بازى میکنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده مىچرخم! با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى ! 
آمریکایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بکنى! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى ! 
مکزیکى: خب! بعدش چى؟ 
آمریکایى: بجاى اینکه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشترىها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى... بعدش کارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى... این دهکده کوچیک رو هم ترک میکنى و میرى مکزیکو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاس که دست به کارهاى مهمتر هم میزنى ... 
مکزیکى: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟ 
آمریکایى: پانزده تا بیست سال !مکزیکى: اما بعدش چى آقا؟ 
آمریکایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد، میرى و سهام شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینکار میلیونها دلار برات عایدى داره !
مکزیکى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟ 
آمریکایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى کوچیک! جایى که میتونى تا دیروقت بخوابى! یک کم ماهیگیرى کنى! با بچه هات بازى کنى ! 
با زنت خوش باشى! برى دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید ، اشک بریزی ، لذت دیدن ستاره ها را از دست می دهی

نویسنده : شیرین ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ تغییر دنیا

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: «کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگ تر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!!!»

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ گاهی لیوان را زمین بگذار

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:"به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟"

شاگردان جواب دادند:"50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم و..."

 استاد گفت:"من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟"

شاگردان گفتند: "هیچ اتفاقی نمی افتد."

استاد پرسید:"خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟"

یکی از شاگردان گفت: "دست تان کم کم درد میگیرد." 

"حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟"

شاگرد دیگری گفت: "دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید." و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: "خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟"

شاگردان جواب دادند: "نه"

"پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟"

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: "لیوان را زمین بگذارید."

استاد گفت: "دقیقاً مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است... اما مهم‌تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!"

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.

زندگی همین است!

 

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ قیمت معجزه

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند.. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار. بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت. داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم. داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!! دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی‌فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟ دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.

آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار!

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ مغایرتهای زمان ما

Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر

 

We have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم

 

We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness

متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر

 

We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom

بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم

 

We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم

 

We've learned how to make a living, but not a life; we've added years to life, not life to years

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 

We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints

ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر

 

We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less

بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم

 

We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم

 

We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice

فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را

  

We write more, but learn less; plan more, but accomplish less

بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام  می رسانیم

 

We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر

 

We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality

کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم

 

These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character; steep profits and shallow relationships

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

 

More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده

 

That's why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion

بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است

 

Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs

در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید

 

Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love

زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید

 

Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival

زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است

 

Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it

از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید

 

Remove from your vocabulary phrases like "one of these days" and "someday". Let's write that letter we thought of writing "one of these days"

عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم

 

Let's tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life

بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید

 

Every day, every hour, and every minute is special. And you don't know if it will be your last

هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

 

To fall in love


 عاشق شدن


 To laugh until it hurts your stomach

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

 

 To find mails by the thousands when you return from a
 vacation

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

 


 
 To go for a vacation to some pretty place

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

 


 
 To listen to your favorite song in the radio

 به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


 To go to bed and to listen while it rains outside
 

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

 


To leave the Shower and find that
 the towel is warm

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه ! 
 

 


 To clear your last exam

 آخرین امتحانت رو پاس کنی

 


 To receive a call from someone, you don't see a
 lot, but you want to


 
کسی که
 معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه 
 

 


 To find money in a pant that you haven't used
 since last year.

 توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی 
 

 


 To laugh at yourself looking at mirror, making
 faces 

 
  
برای
 خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!! 
 

 


 Calls at midnight that last for hours


 
تلفن نیمه
 شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه 
 

 


 To laugh without a reason
 

بدون دلیل بخندی 
 

 


 To accidentally hear somebody say something good
 about you
 

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر دارهاز شما تعریف می کنه 
 

 


 To wake up and realize it is still possible to sleep
 for a couple of hours
 

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !

 


 To hear a song that makes you remember a special
 .....person


 
آهنگی
 رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد  شما می یاره 
 

 


 To be part of a team
 

عضو یک تیم باشی

 


 To watch the sunset from the hill top
 

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

 


 To make new friends


 
دوستای
 جدید پیدا کنی 
 

 


 To feel butterflies
 In the stomach every time
 that you see that person.

 وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین ! 
 

 


 To pass time with
 your best friends


 
لحظات خوبی رو با دوستانت
 سپری کنی 
 

 


 To see people that you like, feeling happy

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
 
 

 


 See an old friend again and to feel that the things
 have not changed


 
یه
  دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده 
 

 


 To take an evening walk along the beach


 
عصر که شد
 کنار ساحل قدم بزنی

 

 


...To have somebody tell you that he/she loves you


 
یکی
 رو داشته باشی که بدونید دوستت داره


 
  ......To laugh .......laugh. ...........and laugh

 remembering stupid
 things done with stupid friends.

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهایاحمقانه ای کردند و بخندیو بخندی و

 ........ باز هم بخندی

 


.... These are the best moments of life


 
اینها
 بهترین لحظه‌های زندگی هستند

 


 Let us learn to cherish them

 قدرشون روبدونیم

 


 "Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

 زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد

************ ****

 وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه کردن به تو نشان میده تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.
 (چارلی چاپلین)

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ زنجیر عشق


یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود .
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت: "من اومدم کمکتون کنم."
زن گفت: "صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعاً لطف شماست."
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید: "چقدر باید بپردازم؟"
و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یک نفر هم به من کمک کرد،¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعاً می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه !"

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸و احتمالا" هیچ گاه هم نخواهد فهمید . وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار رو بیاره، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود .
در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید . من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کرد م. اگر تو واقعا" می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی . نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت: "دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه ... "

به دیگران کمک کنیم بلاخره یک جا یکی به ما کمک میکنه و قول بدیم که نگذاریم هیچ وقت زنجیر عشق به ما ختم بشه.

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت