داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ فقر

 

روزی یک مرد ثروتمند، پسر کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند، چقدر فقیر هستند. آنها یک روز کامل را در خانه‌ی محقر یک روستایی به سر بردند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: "نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟" پسر پاسخ داد: "عالی بود پدر!" پدر پرسید: "آیا به زندگی آنها توجه کردی؟" پسر پاسخ داد: "فکر می‌کنم!" پدر دوباره پرسید: "چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟" پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: "فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا! ما در حیاطمان فانوس‌های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند! حیاط ما به دیوارهایش محدود می‌شود، اما باغ آنها بی‌انتهاست!"

در پایان حرف‌های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد: "متشکرم پدر که به من نشان دادی که ما واقعاً چقدر فقیر هستیم!"

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها:


+ کدام یک را بیشتر دوست داری؟

 

دختر کوچک به مهمان گفت: "من چندتا عروسک دارم، دوست داری آنها را ببینی؟" مهمان با مهربانی پاسخ داد: "البته که دوست دارم!" دخترک بی درنگ دوید و عروسک‌هایش را آورد. بعضی از آنها خیلی بانمک بودند و یکی از آنها عروسک باربی بود. مهمان از دختر بچه پرسید: "کدام یکی را بیشتر از همه دوست داری؟" او مطمئن بود که دخترک به عروسک باربی اشاره می‌کند. اما تصور کنید که چقدر تعجب کرد وقتی که دید دختر کوچک به عروسک تکه پاره‌ای که دماغش هم شکسته بود، اشاره کرد. عروسکی که یک دست نداشت و خراش‌هایی هم روی گونه‌اش بود.

مهمان با کنجکاوی پرسید: "چطور!؟ من فکر می‌کردم که تو عروسک باربی را بیشتر دوست داری." دخترک جواب داد: "اگر من این عروسک را دوست نداشته باشم، پس چه کسی او را دوست داشته باشد!؟"

باید بدانیم که خداوند نیز آنهایی را که دوست داشتنی نیستند مانند فقرا، دلشکستگان، نگون بختان، بی‌چارگان، بی‌سرپرستان، بی‌نوایان، زیردستان و گم گشتگان را دوست دارد. بیایید اینگونه دوست داشتن را نیز یاد بگیریم! ما همچنان باید مهر الهی را در وجود خود بپرورانیم.     

 

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها:


+ شیطان و مرد مؤمن

 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند لباس پوشید و راهی مسجد شد اما در راه زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد و درهمان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد
در راه با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: "من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم."

 مرد از او تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد !!! مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنیدمرد اول تعجب کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند!!! 
مرد دوم پاسخ داد: "من شیطان هستم." 
مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد
"من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم!وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه با جدیت بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن ساختم"! 
 
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید
پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.  
  
  

جمله روز : به جای موفقیت در چیزی که از آن نفرت دارم، ترجیح می دهم در چیزی شکست بخورم که از آن لذت می برم (هینز سیندی

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها:


+ کار پلیدی که انجام می‌دهید، با شما می‌ماند

 

زنی هر روز برای اعضای خانواده‌ی خود نان می‌پخت و همیشه یک نان اضافه هم برای رهگذری گرسنه آماده می‌کرد. او نان اضافه را روی لبه‌ی پنجره می گذاشت تا رهگذر نیازمند آنرا بردارد. هر روز یک مرد گوژپشت می‌آمد و نان را بر می‌داشت و درحالیکه می‌رفت، به جای تشکر، زیر لب زمزمه می‌کرد: "کار پلیدی که انجام می‌دهید، با شما می‌ماند و کار نیکی که می‌کنید، به شما بازمی‌گردد!" این ماجرا هر روز ادامه داشت. هر روز مرد گوژپشت می‌آمد، نان را برمی‌داشت و همان ورد را تکرار می‌کرد. سرانجام، زن از رفتار او خشمگین شد و با خود گفت:"دریغ از یک کلمه‌ی تشکرآمیز! این گوژپشت هر روز همین حرف‌ها را تکرار می‌کند. هیچ نمی‌دانم چه منظوری دارد!؟" یک روز که دیگر زن از گفتار مرد رهگذر به تنگ آمده بود، تصمیم گرفت از شر او خلاص شود و پیش خود فکر کرد:"من شر این گوژپشت را کم خواهم کرد!" او چه کار کرد؟ نانی را که برای آن مرد درست کرده‌بود را زهر آلود کرد. اما درست همان لحظه که او نان را روی لبه‌ی پنجره می‌گذاشت، متوجه شد که دستانش می‌لرزند و با خود گفت:"این چه کاریست که می‌کنم!؟" او بی‌درنگ نان زهرآلود را در تنور انداخت و نان دیگری پخت و آن را روی لبه‌ی پنجره گذاشت. طبق معمول هر روز مرد گوژپشت آمد، نان را برداشت و همان ورد را تکرار کرد و بی‌خبر از کشمکشی که در ذهن آن زن می‌گذشت، به راه خود ادامه داد و رفت. آن زن برای پسرش که به سفری دور به جست و جوی سعادت خود رفته بود، دعا می‌کرد. ماه‌ها بود که مادر خبری از فرزند خود نداشت و پیوسته دعا می‌رد که پسرش به سلامت به خانه بازگردد. آن شب در خانه به صدا درآمد. هنگامی که زن در را گشود، با دیدن پسرش که پشت در ایستاده بود، شگفت زده شد. او لاغر و نحیف شده بود و لباس‌هایی ژنده بر تن داشت و نشانه‌های گرسنگی، تشنگی و خستگی مفرط در چهره‌ا‌ش به چشم می‌خورد. وقتی که چشمش به مادرش افتاد گفت:"مادر این معجزه است که من اکنون اینجا هستم! چند فرسنگ دورتر از اینجا من چنان گرسنه بودم که نزدیک بود از هوش بروم! اگر پیرمرد گوژپشتی از آنجا عبور نمی‌کرد، حتماً می‌مردم! لقمه‌ای غذا از او خواستم و آن مرد مهربان یک قرص نان به من داد و گفت:"این تنها چیزیست که من هر روز می‌خورم، اما امروز آن را به تو می‌دهم. زیرا تو بیشتر از من به آن نیاز داری!" هنگامی که مادر این سخنان را شنید، رنگ از رویش پرید و به در تکیه داد. زن آن نان زهرآلودی را که اول درست کرده بود به یاد آورد و فکر کرد که اگر آن را در آتش تنور نیفکنده بود، پسرش آن را می‌خورد و اکنون او دیگر پسری نداشت. آن زمان بود که زن به مفهوم عمیق سخنان هر روزه‌ی مرد گوژپشت پی برد:"کار پلیدی که انجام می‌دهید، با شما می‌ماند و کار نیکی که می‌کنید، به شما بازمی‌گردد!"

 

   

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت