داستان‌هاي كوتاه

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص" چارلي چاپلين

+ به خدا اعتماد کن

 

استادی با مریدش در صحرای عربستان اسب سواری می‌کنند. استاد از هر لحظه‌ی سواریشان برای آموختن ایمان به مریدش استفاده می‌کند: "به خدا اعتماد داشته باش، خدا هرگز فرزندانش را رها نمی‌کند." شب‌هنگام در چادر، استاد از مریدش می‌خواهد اسب‌ها را به صخره‌ای در نزدیکشان ببندد. مرید به سوی صخره می‌رود، اما سخنان استاد را به یاد می‌آورد و فکر می‌کند: "حتماً دارد امتحانم می‌کند. باید اسب‌ها را به خدا بسپارم!" و اسب‌ها را نمی‌بندد. صبح روز بعد مرید متوجه می‌شود که اسب‌ها ناپدید شده‌اند. خشمگین به سراغ استادش می‌رود و فریاد می‌زند: "تو درباره‌ی خدا هیچ نمی‌دانی! من اسب‌ها را به امان او رها کردم، و حالا رفته‌اند." استاد پاسخ داد: "خدا می‌خواست مراقب اسب‌ها باشد، اما برای آن، به دست‌های تو احتیاج داشت تا آنها را ببندد."  

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها:


+ هدیه

 

خانمی مقداری پول برداشت را پسرش را به سینما ببرد. پسرک هیجانزده بود و مدام از مادر می‌پرسید که چقدر طول می‌کشد تا به سینما برسند. زن پشت چراغ قرمز توقف کرد، گدایی را دید که در پیاده رو نشسته بود. آوایی به او گفت: "تمام پولت را به او بده!" زن گفت: "می‌توانم نصف پولم را بدهم، و بیرون منتظر بمانم تا پسرم تنها به سینما برود." اما آوا حاضر به بحث نبود: "همه‌ی پولت را بده!" زن فرصت نداشت همه چیز را برای پسرش توضیح دهد. اتومبیل را متوقف کرد و تمام پولش را به گدا داد. گدا گفت: "خدا وجود دارد، و شما این را به من ثابت کردید. امروز روز تولدم است. غمگین بودم، و شرمنده از گدایی. بنابراین تصمیم گرفتم گدایی نکنم. با خود گفتم: اگر خدا وجود دارد هدیه‌ای به من می‌دهد."    

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها:


+ جک

 

مردی در یک مرسدس بنز لوکس رانندگی می‌کند. ناگهان لاستیکش می‌ترکد.  می‌خواهد لاستیک را عوض کند، اما متوجه می‌شود که جک ندارد. به دنبال کمک می‌رود و در راه فکر می‌کند: "خوب، به نزدیک‌ترین خانه می‌روم و یکی قرض می‌گیرم." و بعد با خودش می‌گوید: "شاید صاحبخانه وقتی ماشین من را دید، به خاطر جک‌اش از من پول بگیرد! با چنین ماشینی، وقتی کمک بخواهم، احتمالاً ده دلار از من می‌گیرد! نه، شاید حتی پنجاه دلار، چون می‌داند من واقعاً به جک احتیاج دارم. شاید حتی از موقعیت من سوء استفاده کند و صد دلار بگیرد!" و هرچه جلوتر می‌رود، قیمت بالاتر می‌رود. وقتی به نزدیک ترین خانه می‌رسد و صاحبخانه در را باز می‌کند، مرد فریاد می‌زند: "تو دزدی! یک جک که اینقدر قیمت ندارد! مال خودت!"

کدام یک از ما می‌توانیم بگوییم که تا به حال همچین رفتاری نکرده‌ایم؟  

 

دست های خسته ای من به دونبال تو

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها:


+ راه بهشت

 

مرد پلیدی، در آستانه‌ی مرگ، کنار دروازه‌ی دوزخ به فرشته‌ای بر می‌خورد. فرشته به او می‌گوید: "فقط کافی است در زندگی‌ات یک کار خوب انجام داده‌باشی، و همان یاری‌ات می‌کند. خوب فکر کن". مرد به یاد می‌آورد که یکبار، هنگامی که در جنگلی راه می‌رفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند. فرشته لبخند می‌زند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می‌آید، تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند. گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده می‌کنند و شروع می‌کنند به بالا رفتن از آن. اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمی‌گردد و آنها را هل می‌دهد. در همین لحظه، تار پاره می‌شود و مرد بار دیگر به دوزخ بازمی‌گردد. صدای فرشته را می‌شنود که: "افسوس. خودخواهی‌ات تنها کار نیکی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد.

(( منبع: کتاب مکتوب. ترجمه‌ی آرش حجازی))

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها:


+ شیطان و مرد مقدس

شیطانی به شیطان دیگر گفت: "به آن مرد مقدس متواضع نگاه کن که در جاده راه می‌رود، در این فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم." رفیقش گفت: "به حرفت گوش نمی‌دهد، تنها به چیزهای مقدس می‌اندیشد." اما شیطان به همان روش مشتاق و متعصب همیشگی‌اش، خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل درآورد و در برابر مرد ظاهر شد. گفت: "آمده‌ام به تو کمک کنم." مرد مقدس گفت: "باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته‌باشی. من در زندگی‌ام کاری نکرده‌ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم!" و به راه خود ادامه داد، بی‌آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است.                                          ((منبع: کتاب مکتوب. ترجمه‌ی آرش حجازی))

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها:


+ تله موش

روزی موشی در خانه تله موشی پیدا کرد. سپس به گاو و گوسفند و مرغ خبر داد که در خانه تله موشی وجود دارد. همه گفتند که تله موش مشکل خودت است و با ما کاری ندارد! روز بعد ماری در تله موش افتاد و زن خانه را نیش زد. مرد خانه مرغ را کشت تا برای ناهار زن سوپ مرغ درست کند تا بلکه بهتر شود. ولی حال زن هر روز بدتر و بدتر می‌شد. عیادت کنندگان زیادی برای عیادت می‌آمدند. درنتیجه مرد، گوسفند را کشت تا با گوشت آن برای عیادت‌کنندگان غذا درست کند. 2روز بعد، زن از دنیا رفت. مرد هم گاو را کشت تا هم برای کسانی که به عزا می‌آمدند غذا درست کند و هم به قول معروف بلا را دور کند. 

در تمام این مدت، موش همه‌ی این صحنه‌ها را می‌دید و آرام می‌گریست.

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها:


+ من و مامان

 

وقتی که تو ۱ ساله بودی، اون (مادرت) بِهت غذا میداد و تو رو تر و خشک می کرد ...
تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!


وقتی که تو ۲ ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که وقتی صدات می زد، فرار می کردی!


وقتی که ۳ ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.
تو هم با ریختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی !


وقتی ۴ ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.
تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!


وقتی که ۵ ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به مهد کودک بری.
تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی !


وقتی که ۶ ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی ...!


وقتی که ۷ ساله بودی، اون، برات یک توپ فوتبال خرید.
تو هم، با شکستن پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!!!


وقتی که ۸ ساله بودی، اون، برات بستنی خرید.
تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!


وقتی که ۹ ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی!


وقتی که ۱۰ ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی !


وقتی که ۱۱ ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد.
تو هم، ازش تشکر کردی: ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه !


وقتی که ۱۲ ساله بودی، اون دلسوزانه تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِونی بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردی: صبر کردی تا از خونه بیرون بره و بعد ...


وقتی که ۱۳ ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری!


وقتی که ۱۴ ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردی: با فراموش کردن نوشتن یک نامه ساده !!!


وقتی که ۱۵ ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه ...
تو هم، ازش تشکر کردی: با قفل کردن درب اتاقت!


وقتی که ۱۶ ساله بودی، اون بهت رانندگی یاد داد ...
تو هم ،هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی ؛ اینجوری ازش تشکر کردی!

 

وقتی که ۱۷ ساله بودی،و وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی


وقتی که ۱۸ ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی!


وقتی که ۱۹ ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوابگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتی و بچه ننه نشون بدی!!!


وقتی که ۲۰ ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره !


وقتی که ۲۱ ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.
تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!!!


وقتی که ۲۲ ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی؟!


وقتی که ۲۳ ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت و قدیمی هستن!


وقتی که ۲۴ ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !


وقتی که ۲۵ ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه...
تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که، یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی!!!


وقتی که ۳۰ ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، همه چیز دیگه تغییر کرده !!!


وقتی که ۴۰ ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه.
تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی!


وقتی که ۵۰ ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!!


و سپس، یک روز، اون، به آرامی از دنیا میره و تمام کارهایی که در حق مادرت انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد ... آخ

------------ --------- ------ --------- --------- --------- -------


اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی : با کوچکی یک بوسه تا بزرگی گفتن : مادر دوستت دارم ... قلب

 

 

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها:


+ همسفر (داستان کوتاه)

 

باخود اندیشید: کاشمی‌توانستم بمانم، اینجا، در میانهمه‌ی کسانی که دوستشان دارم. کاش می‌توانستم چند صباحی دیگر بمانم. ولی باید می‌رفت. چشمانشرا گشود. به اطراف نگریست، اتاق از دوستان و نزدیکان پر بود. گویی همه برای مشایعت او جمع شده بودند. دیگر مجالی برای ماندن نبود. همه منتظر رفتن او بودند، ولی چگونه؟ با کدام توشه و با کدام مرکب؟   هر چند روزهای زیادی در فکر تهیه‌ی مقدمات سفر بود و آنچه را که می‌پنداشت و یا به او گفته بودند که باید تهیه کند در کوله‌بار خود نهاده بود، ولی امروز نگران بود گویی کوله بارش خالیست.  احساس سنگینی می‌کرد. شاید تب داشت. همه از رفتن او غمگین به نظر می‌ رسیدند ولی کسی از او نمی‌خواست که بماند  آری رفتن او محرز بود.

   صدای خنده و بازی بچه‌ها در کوچه، سکوت بغض‌آلود اتاق را می‌شکست. وه! چه عا‌لم زیبایی. چشمانش را بست  

 پسرکی ده‌ساله را دید که به دور از نگاه مضطرب مادر با چابکی از بزرگترین درخت سیب باغ بالا می‌رود تا سیبها را در دامن خواهرش فرو ریزد. به وضوح تلاءلوی رنگین کمان خورشید را از لابلای برگهای درختان می‌دید. صدای نهر آب از پایین باغ با صدای کودکان در هم آمیخته بود. چشمانش را گشود، خواهرش در گوشه‌ی اتاق به او خیره شده بود  گویی هنوز در انتظار فرو افتادن سیب، دامنش را به دست داشت و یا شاید آنچه در دست او بود دستمالی برای ستردن اشگها بود و چشمانش نگران عزیمت برادر.

   زمان رفتن فرا رسیده بود هر چند توان گام برداشتن را در خود سراغ نداشت. لبهایش را گشود تا فریاد بزند: آیا هیچیک از شما در این سفر مرا همراهی نخواهید کرد؟ تو، همسرم تو که سالها شریک غمها و شادیهای من بودی و عهد بستی که همیشه در کنارم بمانی! تو خواهرم، رفیق کودکی وشاهد اشگها و لبخندهای نوجوانی من. تو که با من بالیدی و همیشه غمخوارم بودی . شما دوستان و  آشنایان، که در تنگترین اوقات به کمکتان شتافتم و به کمکم شتافتید و شما فرزندانم، شما که تمام سرمایه‌ی هستی من و عصاره‌ی وجودم هستید. آیا هیچکدام از شما مرا  همراهی نخواهید کرد؟ اما قبل از آنکه کلامی از میان لبهایش خارج شود  دوباره چشمانش را بست و در سکوت خود فرو رفت. در ذهن خسته و فرتوت خود دنبال بهانه‌ای برای ماندن بود. در پی کلامی برای بیان احساسش و نیازش به بودن با عزیزانش. قطره‌ی اشگی از لابلای مژگان، پوست چروکیدهاش را مرطوب کرد. در اتاق سکوت تلخی حکم‌فرما بود.

  ناگهان در فراسوی سکوت، نجوایی شنید. صدای آشنایی که او را به خود می‌خواند. آه! مادر بود که با همان لبخند همیشگی، او را به سوی خود فرا می‌خواند تا اشگهایش را از صورتش پاک کند، در آغوشش بگیرد و با کلام جادویی‌خود، درد را از وجودش بزداید. آنگاه مرهمی بر زخم زانو یا خراش آرنج پسر کوچکش بنهد و به او یادآوری کند که دیگر مرد شده است. ولی اینک از شنیدن اینکه بزرگ شده در قلب خود احساس شعف نمی‌کند. او می خواهد کودکی باشد و مردانه برای خواهرش سیبهای درختان را فرو ریزد. او می خواهد کودکی باشد و جست و خیز کنان از روی نهرها و بوته‌های باغ بجهد و گاه با دست و پای خراشیده به آغوش مهربان مادر پناه ببرد.  یکباره امنیت آغوش مادر را حس کرد، سراپای وجودش گرم شد. آه! مادر ، او که خود روزگاری این راه بدون بازگشت را پیموده اینک به پیشواز پسرش آمده مادر در این سفر او را تنها نخواهد گذاشت. هنوز قلب مادر دریاست و دستهایش سرشار از مهربانی و تنها اوست که قادر است با نگاه مهربانش رنج و درد تمام سالیان زندگی را از وجودش بشوید و توانی برای پرواز در وجودش بیافریند.

   او با مادر می‌رود تنها محبت مادر است که جاودانه باقی می‌ماند.

 

 

www.Bikalak.com

نویسنده : شیرین ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها:


+ این زیباست، سعی کن گریه نکنی!

 

وقتی جراح از اطاق عمل بیرون آمد، زن از جا پرید. او گفت: "پسر کوچولوی من چطور است؟آیا خوب می‌شود؟ چه موقع می‌توانم او را ببینم؟" جراح گفت:"متأسفم، هرکاری از دستمان بر می‌آمد برایش انجام دادیم، ولی او خوب نمی‌شود".

سالی گفت:" آخر چرا بچه‌های کوچک سرطان می‌گیرند؟ آیا خدا از آنها مراقبت نمی‌کند؟ خدایا! وقتی پسر من تو را می‌خواست، کجا بودی؟"

جراح پرید:"آیا دوست دارید که زمانی را با پسرتان بگذرانید؟"

در همین وقت یکی از پرستاران که در مدت عمل بیرون از اطاق عمل بود و به دانشگاه رفته بود ،بازگشت. سالی از او خواست تا وقتی که از پسرش خداحافظی می‌کند، با او بماند. او انگشتانش را عاشقانه در موهای فر و قرمز پسرش فرو برد و آنها را نوازش کرد. پرستار پرسید:"آیا مایلید تا مقداری از موهای پسرتان را برای یادگاری نگه دارید؟" سالی موافقت خود را با سر نشان داد. پرستار دسته‌ای کوچک از موهای پسر را چید و در پلاستیکی قرار داد و آن را به سالی داد.

مادر گفت:"این ایده‌ی جیمی بود که اعضایش را برای آزمایشات و تحقیقات به دانشگاه اهداء کند. او می‌گفت که این کار به دیگران کمک می‌کند. من ابتدا به او گفتم که نه، اما جیمی می‌گفت: مامان، من می‌خواهم بعد از مردنم هم مفید باشم. شاید اینجوری پسر بچه‌ای بتواند روزهای بیشتری را با مادرش باشد." او ادامه داد:"جیمی قلبی از طلا داشت. همیشه به دیگران فکر می‌کرد. همیشه می‌خواست که تا می‌تواند به دیگران کمک بکند."

سالی برای آخرین بار از بیمارستان بیرون رفت. برای آخرین بار بعد از بیش از 6 ماه در آنجا بودن. او کیسه را در کنار خودش، روی صندلی جیمی در ماشین قرار داد. او مسیر بیمارستان تا خانه را به سختی طی کرد. این کار زمانی برایش سخت‌تر شد که به خانه‌ی خالی رسید. او کیسه‌ی مخصوص جیمی و دیگر متعلقات جیمی را برداشت و به خانه داخل شد.

سپس شروع به مرتب کردن کلکسیون ماشین‌های جیمی و دیگر وسایل شخصی‌اش کرد. وسایلی که جیمی آنها را با عشق در اطاق خود نگه می‌داشت.

او روی زمین کنار تخت جیمی افتاد و بالشت جیمی را بغل کرد و شروع به گریستن کرد. آنقدر گریست تا خوابش برد. نیمه‌های شب بود که سالی از خواب بیدار شد. در کنار او روی تخت یک نامه افتاده بود.

در نامه نوشته شده بود:

مامان عزیز

من می‌دانم که تو من را از دست خواهی داد. ولی فکر نکن که من تو را فراموش می‌کنم، یا عشقی را که نسبت به تو دارم را ترک می‌کنم. این اتفاق فقط باعث می‌شود که دیگر نتوانم در کنارت باشم و به تو بگویم "دوستت دارم".

مامان، من همیشه دوستت خواهم داشت، حتی بیشتر از هر روز. یک روز ما دوباره همدیگر را خواهیم دید. تا آنوقت، اگر بخواهی می‌توانی یک پسر کوچولو بیاوری، آنوقت تو تنها نخواهی بود و اینجوری برای من هم بهتر است. او می‌تواند اطاق من و چیزهای قدیمی من را داشته باشد و با آنها بازی کند.

ولی، اگر تصمیم گرفتی که یک دختر بیاوری، احتمالاً از چیزهای اطاق ما پسرها خوشش نمی‌آید. تو باید برای او عروسک و چیزهای دیگری را که می‌دانی یک دختر دوست دارد، بخری.

ناراحت نباش و به من فکر نکن. اینجا واقعاً جای تمیزی است. همین که من به آنجا رفتم مامان بزرگ و بابابزرگ من را می‌بینند و همه چیز و همه جا را به من نشان می‌دهند. ولی مدت زیادی طول می‌کشد تا من همه چیز را ببینم!

فرشته‌ها خیلی آرام و خونسردند. من دوست دارم که پرواز آنها را تماشا کنم. می‌دانی چیست؟ عیسی شبیه هیچکدام از عکس‌هایش نیست. تا الآن، وقتی من او را می‌دیدم، می‌دانستم که او، او (عیسی) است. عیسی خودش من را برد تا خدا را ببینم. می‌توانی حدس بزنی چی شد مامان؟ من روی زانوهای خدا نشستم و با او حرف زدم، مثل اینکه شخص مهمی باشم.

همان موقع به او گفتم که می‌خواهم برایت نامه بنویسم تا با تو خداحافظی کنم و همه چیز را بگویم. ولی می‌دانم که اجازه ندارم. می‌دانی چه شد مامان؟ خدا مقداری ورق با قلم خودش را به من داد تا برایت این نامه را بنویسم.

من فکر می‌کنم نام فرشته‌ای که این نامه رو برای تو می‌اندازد، جبرئیل است. خدا به من گفت تا جواب یکی از سؤال‌های تو را بدهم، تو پرسیده بودی که :او کجا بود وقتی که من به او احتیاج داشتم. خدا گفت که او در همان جا در کنار من ایستاده بود، درحالیکه پسرش، عیسی، آنطرف من بود.

او همیشه آنجاست، هم زمان با اینکه پیش همه‌ی بچه‌هایش نیز هست. اوه، مامان، هیچکس نمی‌تواند ببیند که من برایت چه نوشته ام. برای بقیه، ورقه‌ی من جز کاغذ سفیدی بیش نیست. این سرد کننده نیست؟

من باید الآن خودکار خدا را بهش پس بدهم. خدا می‌خواهد اسامی افراد جدید را در کتاب زندگی بنویسد.

امشب من پشت میز برای شام با عیسی می‌نشینم، من مطمئنم که غذاهای اینجا خوب هستند. اوه، نزدیک بود فراموش کنم مامان که بهت بگویم، من دیگه از بیماری‌ام زجر نمی‌کشم. سرطان من رفته‌است و من خوشحالم که بیشتر از این، اینجا نمی‌مانم. خدا هم دیگر نمی‌تواند ببیند که من بیشتر از اینها زجر بکشم. الآن زمانی است که او یک فرشته‌ای را بسوی من می‌فرستد تا من را از بیمارستان "مرسی" ببرد. فرشته می‌گوید: من یک تحویل دهنده‌ی مخصوص هستم". این را چه می‌گویی!!!!!

سراییده شده توسط خدا، عیسی و من

 

 

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها:


کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا

مترجم سایت

مترجم سایت